
لیلا تقوی: روز بیست و هشتم
در راهروی بخش عفونی، زمان از ساعت جدا میشود و به همان چیزی بدل میگردد که برگسون دیرند مینامید: لحظهای درهمتنیده از شهود، شرم و انتظار. «روز بیستوهشتم» روایت زنی است که پس از یک همآغوشی شتابزده، میان آزمایش خون و خاطره، از خود میپرسد مرگ از کدام زخم آغاز میشود – از تن، یا از سکوت.



















