
«استفادهٔ روزمره» داستان کوتاهی از آلیس واکر، نویسندهی آمریکایی و فعال حقوق مدنی است که نخستینبار در سال ۱۹۷۳ منتشر شد و به تازگی ترجمه آن به فارسی در اختیار خوانندگان بانگ قرار گرفته است. این داستان روایت سادهای از دیدار دو خواهر و مادرشان در یک خانهی روستایی است، اما در پسِ این ظاهر ساده، واکر به شکافهای عمیق میان نسلها، طبقات اجتماعی، و درکهای متفاوت از هویت و میراث فرهنگی میپردازد. داستان با صدای راوی مادر روایت میشود و بهطور خاص به نحوهی برخورد دو دختر با اشیای خانوادگی – بهویژه یک جفت لحاف دستدوز- تمرکز دارد. واکر از خلال این تضادها، پرسشهایی بنیادین دربارهی معنا و کارکرد واقعی سنت، اصالت، و تعلق مطرح میکند.
این داستان، که از متون ماندگار ادبیات معاصر آمریکا به شمار میرود، نهتنها تجربهی زنان سیاهپوست را بازنمایی میکند، بلکه با زبانی بهظاهر ساده به مسائل عمیقی همچون برداشتهای متضاد از سنت و شکلگیری خودآگاهی زنانه نیز میپردازد.
در این میزگرد، امیدواریم بتوانیم نوری تازه بر پرسشهایی بیفکنیم که واکر پیش روی ما میگذارد: چه چیزی از گذشتهمان ارزش «استفادهٔ روزمره» دارد؟ چه کسی میراثدار واقعی است؟ و چگونه روایتِ یک زنِ روستایی میتواند به موضوعی جهانی بدل شود؟
برای آغاز گفتگو بهتر است به این پرسش بپردازیم:
آیا “دی/وانگرو” با آنکه تلاش میکند به ریشههای فرهنگیاش بازگردد، واقعاً درک درستی از آنها دارد؟ این شخصیت را نمادی از چه چیزی میتوان دانست؟
مینا نصری:
دی/ وانگرو دختری است در مرز دوگانگی با خویشتن امروزی و خویشتن پیشینش. این وضعیت برای اغلب نسل جوانی که مایل است خود را عضوی از جامعهی غالب (میزبان با غلبه فرهنگی همراه با تمرکز بر برتری فرهنگی) بداند تا بتواند زندگی راحتی در فرهنگ تازه داشته باشد، اما جوامع میزبان معمولاً عضو غریبه را پس میزنند و حتی اگر هم او را بپذیرند همچنان نگاهی بیرونی به او دارند که گاه این نگاه حالت ترحم به خود میگیرد و گاه همراه با خشونت رفتاری است و در هر دو حالت آن جامعه خود و فرهنگش را از او بهتر میداند. این اتفاق برای افغانستانیهای ساکن ایران که متولد و یا بزرگ شده ایران هم هستند بسیار پیش میآید. فرد جوان یا نوجوان مایل است در گروه همسالان خود پذیرفته و جذب شود و بنابراین دست به شبیه سازی با آن فرهنگ میزند. در بهترین حالت دوستان او در جامعه میزبان با او دوستی میکنند ولی این دوستی در اغلب موارد همراه با ترحم است و نه اینکه او را فردی از خود بدانند. در حالت وخیمترش گروه همسالان او را گاهی طرد و در مواقعی که به او نیاز داشته باشند (مثلا در بازیهای تیمی) او را شریک میکنند بدون اینکه قدرت تصمیم گیری یا اعمال نظر به او بدهند. در چنین وضعیتی است که جوان با دوگانگی خانه- بیرون (گذشته/ فرهنگ خویش و زمان حال و فرهنگ میزبان) مواجه است. نه خانواده از او راضی است و نه دوستان و همسالان او را به طور کامل پذیرفتهاند. در چنین وضعیتی است که دوران نوجوانی طی شده و جوان وارد عرصه اجتماع شده متوجه میشود چارهای جز پذیرش خود در معنای خویشتن ندارد؛ خویشتنی که برساخته از دو فرهنگ (گاه متناقض) است. دی نمیخواهد ریشههایش را از دست بدهد و به کلی در جامعهای که او در آن نقش مهمان را دارد گم شود اما نگران این هم هست که هویت خود را در جامعه میزبان از دست بدهد بنابراین دست به تعریف تازهای از خود میزند: او فردی است با گذشتهای که اشیای قدیمی مادرش این گذشته را برایش تعریف میکنند و در موقعیتی است که جامعه حال حاضر برایش تعریف کرده است. آن اشیا، داشتن و نگهداریشان به او حسی از تعلق میدهد تا بتواند هویت خود را حفظ کند و خود را با مفاهیم جدید تعریف کند. دی شاید همچون خواهر کوچکترش که پاسدار سنتها و محبوب مادر است نتواند به آن هویت اصیل ریشه دار خودش دست نیابد و رفتارهایش به نظر تقلیدی و خندهدار برسد اما او کسی است که تلفیقی از هر دو فرهنگ است و نه این است و نه آن. دی یا شخصیتهایی همچون او هر دو جامعه میزبان و جامعه مادر را وادار میکنند که هویت جدید آنها را بپذیرند و در این صورت است که هویت جدید انسان چند فرهنگی متولد میشود. برای من، با وجود اینکه رفتارهای دی خودنمایانه و آزاردهنده است اما عمیقا قابل درک است.

مریم رئیس دانا:
دی/ وانگرو نماد نوع خاصی از بازگشت سطحی به هویت و ریشههای فرهنگی است.
او و مرد همراهش نمایندهی گروهی از نسل جدید آفریقایی-آمریکاییهاست که در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی به هویت قومی و فرهنگی خود علاقهمند شدند، اما به جای زیستن با سنتها، آنها را نمایشوار و تزیینی مصرف میکردند. از اینرو دی نام خود را به وانگرو (یک نام افریقایی) تغییر میدهد به نیت اینکه به ریشههای فرهنگی خود نزدیک شود. مثال دیگر از عملکرد وی انتخاب لحاف دستدوز چهلتکه است. او لحاف را نه برای استفاده بلکه به منظور تزیین روی دیوار میخواهد. درواقع نگاه او به اشیا سنتی مانند یک موزهدار است که میخواهد هر چیزی را پشت ویترین نمایش بگذارد. شاید بتوان گفت نگاهش از بیرون است، یعنی صرفاً یک نگاه زیباییشناسانه دارد.
در بالا اشاره کردم مرد همراهش نیز نماینده گروهی از نسل جدید افریقایی امریکاییست که در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی به هویت قومی و فرهنگی خود علاقمند شدند. مرد خود را حکیمه باراکا معرفی و به سبک اسلامی سلام میکند، «السلامعلیکم». و این نشانهای از هویت فرهنگی جدید و گرایش سیاسی/اجتماعی حکیمهباراکاست. احتمالاً او عضو یا تحت تأثیر جنبشهای سیاهپوستان مسلمان یا ملیگرای آمریکا دهههای ۶۰ و ۷۰ بوده است؛ مانند ملت اسلام (Nation of Islam) یا گروههای مشابه. در این جنبشها، استفاده از زبان عربی (بهویژه هنگام سلام) نوعی بازگشت به ریشهها و مخالفت با فرهنگ غالب سفیدپوست آمریکا تلقی میشد.
بهررو این کنش نیز مانند رفتار دی/ وانگرو نمایش ظاهری از آگاهی و ریشهیابی فرهنگیست. همانطور که دی نامش را عوض کرده و لباس آفریقایی میپوشد، حکیم هم با نام عجیب و سلام عربی میخواهد نشان دهد که از مردم عادی فاصله دارد و به فرهنگی “اصیلتر” وابسته است.
باهار مومنی:
همانطور که هر دو دوستان اشاره کردند، دی/وانگرو در مرز میان دو جهان ایستاده است: از یکسو تلاش میکند هویت جدیدی برای خود تعریف کند و از سوی دیگر، این بازگشت به ریشهها بیشتر جنبهای نمادین و نمایشی دارد. نکتهای که برای من مهم است، تأکید هر دوی شما بر تضاد میان «نگاه موزهای» و «استفادهی روزمره/ کاربردی و زنده» از میراث بود؛ یعنی دی میخواهد گذشته را تزیین کند، نه در زندگی روزمرهاش جاری سازد.
در ادامه این موضوع، میخواهم بحث را کمی به خانواده بازگردانم و پرسش بعدی را اینطور مطرح کنم:
تفاوت نگاه مادر و دو دختر به اشیای خانوادگی، بهویژه لحافها، چگونه برداشت ما را از معنای واقعی سنت و میراث شکل میدهد؟ آیا میتوان گفت که نگاه مادر و مگی به گذشته، تداوم یک سنت جاری در زندگی است؟
مینا نصری:
در نظر من مگی کسی است که به روال عادی طبیعی- (سنتهای بومی- خانوادگی) – پیش میرود. به نظر میرسد در افکار او غیر از این تعریف، (دختری که ادامه مادر و مادربزرگ و مادر مادربزرگ و…) است، چیز دیگری وجود ندارد. شاید حتی این انتخاب او هم نبوده باشد و او از قبل، حالا یا بهخاطر قیافه یا انزوای ذاتی یا هوش متوسط یا هر چیزی از این دست، در جامعه همسالان غیربومیاش پذیرفته نشده یا ترس از عدم پذیرش باعث شده که او خود را محدود به چهار دیواری خانه کند. این وضعیت در رفتار دی با این خواهر کوچکترش هم هویداست؛ دی/ وانگرو اصلا او را در معادلات خود به حساب نمیآورد و مثلا برای برداشتن لحافها که قرار بوده به مگی برسد حتی نظر او را نمیخواهد و این مادر است که از او حمایت میکند انگار خود مگی بر پایین دستی بودن یا توسری خور بودن خودش عادت کرده است. طبیعی است که سنتهای بومی خواهان این تسلیمپذیری هم هست ولی حتی مادر هم بر این پذیرش مگی میشورد و به حمایتش برمیخیزد. لحاف در اینجا به عنوان شیئی نمادین رفتار دو دختر و مادر را با سنتها نشان میدهد. برای مگی لحاف، لحاف است. وسیلهای برای گرم شدن در رختخواب و البته یادگار مادربزرگ. مادربزرگ به عنوان یک انسان و نه به عنوان یک میراث. انسانی دوست داشتنی که خاطراتی را از خود در ذهن مگی به جای گذاشته است و مگی خوشحال است که به سادگی همان هویت را بپذیرد و به عبارتی خودش باشد. این همان چیزی است که مگی را دوست داشتنی میکند غیر از اینکه مظلومیت او در مقابل خواهربزرگترش، که به راحتی از حق خود میگذرد او را محقتر مینمایاند. دی اما به کلی سنتها را باخته است. او حالا با دستهای تهی به دنبال گذشتهای باز آمده است که دیگر تعلقی به او ندارد مگر به شکل دکور؛ به عنوان شیء صرف غیرقابل استفاده. آویزان کردن لحاف به دیوار یک تابلو خواهد شد که او بتواند به گذشته خود چنگ بزند؛ در واقع به میراثی که از آن آمده است ولی او حالا دیگر متعلق به آن گذشته نیست. به گمانم مرز میراث و سنت درست در همین جا و با این پرسش خوب شما شروع میشود. مگی حافظ سنتها ست -حالا یا با انتخاب خودش و یا به اجبار پذیرش نقش- و بنابراین بینیاز از چنگ زدن به میراث است چون او دارد همان میراث را زندگی میکند و وقتی چیزی متعلق به زندگی حال حاضر باشد دیگر میراث قلمداد نمیشود. اما دی که نقش دیگری برای خود در زندگی تعریف کرده است، میخواهد آن گذشته را به عنوان میراثی برای خود حفظ کند. او از نقش سنتی خود فاصله گرفته و زندگی در آن قالب هم برای او دیگر معنایی ندارد و شدنی هم نیست.
اینطور به نظر میرسد که نویسنده جانب مگی و مادر را گرفته است و دی- در داستان- دارد تلاش میکند که او هم چیزی از این یادبودها داشته باشد حتی اگر آن یادبودها به کارش نیایند و صرفا جنبه نمادین داشته باشند. اینکه آیا چنین تزئیناتی از گذشته میتواند میراث قلمداد شود یا نه؟ نمیدانم؛ شاید بشود گفت میراثی ناکارآمد ولی قطعاً نشانی از سنت را در خود ندارد و دختر با سعی در تصاحب آن اشیای گذشته فقط در تلاش است تا شاید به تعریفی از خود دست یابد در حالی که خواهر کوچکتر مشکل تعریف هویت ندارد و نقش بومی خود را به طور کامل پذیرفته است.

مریم رئیسدانا:
پیش از پاسخ به این پرسش که لاجرم به ذهن مکث میدهد و موجب تأمل میشود، مایل هستم درباره خود لحاف چند خطی بگویم. چرا نویسنده از میان تمام اشیا آن خانه ٔ سنتی لحاف را انتخاب کرده است و نه مثلا بشقاب را.
لحاف یکی از سنتیترین نمادهای زنانه و خانوادگیست. زنان خانه در کنار هم و با هم مشغول دوخت و دوزش میشوند. هر یک حین دوختن قصه خود را تعریف میکند و هر تکه پارچهای که دوخته میشود خود قصهای در درون دارد. مادر به دی میگوید:
“The pieces were stitched by hand – out of dresses Grandma Dee had worn fifty and more years ago. Bits and pieces of Grandpa Jarrell’s paisley shirts. And one teeny faded blue piece – that was from Great Grandpa Ezra’s uniform that he wore in the Civil War. ”
به فارسی:
قطعات با دست دوخته شده بودند – از لباسهایی که مادربزرگ دی بیش از پنجاه سال پیش پوشیده بود. تکههایی از پیراهنهای چهارخانهی پدربزرگ جارل. و یک تکه کوچک آبی رنگ که از یونیفرم پدربزرگ بزرگ عزرا بود، همان که در جنگ داخلی پوشیده بود. (+)
تکهلباسهای مادربزرگ دی، تکهلباسهای پدربزرگ ژارل، تکهلباسهای جد بزرگ اذرا، جنگ داخلی امریکا. بهسادگی راوی روشن میکند که لحاف در این داستان فقط یک شیٔ تزیینی نیست که دی خواهان ویترینی کردن آن است بلکه لحاف خود به نوعی «روایتی دوختهشده» از داستانهای نیاکان یک خانواده است، از گذشته سخت و آسان، تلخ و شیرین آن خانواده.
حال برگردیم به دی/ وانگرو. او کیست و چه میخواهد؟ دختری تحصیلکرده و امروزی که به اشیای خانوادگی، مثلا لحاف، نگاه بیرونی دارد. به چشم اثر هنری به آنها نگاه میکند که بایست در حفظ و مراقبت آنها کوشید. دی/ وانگر با سبک زندگیای که برای خود انتخاب کرده گذشته را شیءواره و از زندگی روزمره جدا میکند تا برای خودش از گذشته میراث بسازد Heritage. شاید بشود گفت راه و روشی برای تثبیت هویت جدید خودساخته و پرستیز اجتماعی.
مادر و مگی چطور؟ آنها زنانی هستند که روستاییبودن و سنتیبودن را زندگی میکنند. به روش گذشتگان خود و آنطور که با آن اخت هستد لحاف میدوزند و زیست میکنند و این سبک زندگی آنهاست Tradition. مگی و راوی (مادر) در این سبک جاری، زنده و پویا هستند. آنها تداوم پیش از خود و پس از خود هستند. در این معنا این دو زن ساده و روستایی هستند که سنت خانوادگی را مراقبت میکنند.
در زیست سنتی، هر شیٔ یا رفتار یا آیین یا منسکی کاربرد روزانه دارد. سنت در بطن زندگی مادر و مگی جاریست. با زندگی کردنش آن را نگاه میدارند، آن را به آیندگان میسپارند تا پیوستگی نسلها را بقا بخشند. پس پاسخ من به پرسش شما مثبت است. نگاه مادر و مگی به گذشته، تداوم یک سنت جاری در زندگی است. در حالیکه دی/ وانگر که سخت خواهان رسیدن و اتصال به ریشههای افریقاییتبار خود است، نشان داد که علاقمندی به آرشیو کردن اشیا دارد. دو نگاه دو سبک زندگی.

باهار مومنی:
هر دوستان به نکتهای کلیدی اشاره کردید: تقابل میان زیستن سنت و آرشیو کردن میراث.
مگی و مادر در تداوم یک سنت جاری، روزمره و کاربردی زندگی میکنند، در حالیکه دی/وانگرو با نگاهی بیرونی، گذشته را به شکل نمادین و تزیینی مصرف میکند تا هویت جدیدی برای خود بسازد.
خانم رییس دانای عزیز هم به موضوع درخشانی در مورد ماهیت لحاف اشاره کردند. این شیء به ظاهر ساده، در اینجا به کانونی برای نمایش این تضاد بدل میشود: برای یکی، لحاف گرما و خاطره گذشتگان است؛ برای دیگری، یک تابلو.
حالا سوالی که برای جمع بندی این گفتگو میتوان مطرح کرد اینست: آیا واکر بهنوعی جانبدار است؟ آیا داستان فرصت دفاع یا همدلی را از دی میگیرد یا نه؟
به بیان دیگر آیا با دی احساس همدلی میکنیم، حتی اگر عملکرد او را نپسندیم؟ آیا او هم قربانی نوعی گسست تاریخی نیست؟
مریم رئیسدانا:
ـ این داستان گرچه به ظاهر حکایت سادهای از یک تقابل خانوادگی بر سر چند وسیله است، اما در لایههای عمیقتر به مسئلهی هویت، میراث فرهنگی، و چگونگی درک گذشته میپردازد. حال ببینیم آیا واکر جانبدار است؟
بله، میتوان گفت که آلیس واکر تا حدودی جانبدار است. با ترفند روایت داستان از زبان اول شخص (مادر زنی روستایی و سنتگرا)، حس همدلی مخاطب را نسبت به مگی و برضد دی/ وانگرو تحریک میکند و در نهایت برنده تقابل میشود. اما آیا خواننده وقتی «دی» (خواهر باسوادتر، شهرنشین و خودآگاه نسبت به ریشههای آفریقاییاش) را میخواند، صد در صد منتقدش میشود؟
نویسنده، شخصیت دی/ وانگرو را با صفاتی چون خودنما، سطحی، و حتی ریاکار توصیف میکند. آلیس واکر نشان میدهد که دی نامش را به وانگیرو با هدف نزدیک شدن به ریشههای افریقایی خود عوض میکند یا علاقه موزهواری دارد به جمع کردن اشیای خانوادگی در جهت معرفی فرهنگ و سنت خانوادگی. اما چنانچه تدقیق شود، درمییابیم که دی/ وانگرو نیز کسی نیست جز یک قربانی در گسستی تاریخی. این زن تلاش دارد تا در بازسازی هویتش همه چیز را از نو بیافریند، حتا نامش را که یادگاری از دوره بردهداریست.
از دید پسااستعماری، نام «دی» کوچکشده «دنیس» از نامهای تحمیلی سفیدپوستان است، پس او نامش را عوض میکند تا از این تحمیل رها شود. او دارد میکوشد تا آن شکاف تاریخی را که نتیجه قرنها سلطه نژادپرستی و حذف فرهنگی بوده پر کند گرچه ابزارهای عالی برای این هدف غایی در دست ندارد. بنابراین مخاطب با دی/ وانگرو نیز حس همدلی پیدا میکند چراکه داستان دعوتیست برای دیدن هر دو سوی محور زندگی، استفاده روزمره از اشیا (سنت جاری در زیست روزانه) و بعد دیگر، توجه به معناها و نمادها (نه موزهوار و آرشیوی که خود موجب ازخودبیگانگی دیگریست).
مینا نصری:
به نظر من نویسنده جانبداری از مادر و مگی را تعمداً انتخاب کرده است. دلیلم برای این نکته همان اشاره هوشمندانه به تغییر نام وانگرو از دی است که به مادرش ریشهی آن نام را یادآور میشود و در واقع خاطرهای را برای او یادآور میشود که مادر از پیش آن را پذیرفته و همان نام دی است که در خانواده تکرار شده بدون اینکه حالا کسی یاد ریشه استعماریاش بیفتد.
نویسنده، زاویه نگاه مادر را انتخاب کرده است. اوست که میبیند دی از ماشین پیاده شد. میبیند که مردی همراه اوست. سر و وضع هر دو را بررسی میکند و همچنان گوشه چشمی به مگی خجالتی دارد و برایش دل میسوزاند همچنان که تحسینش میکند که راه و روش خود او را ادامه میدهد و البته این را هم میداند که مگی چارهای جز این ندارد. چنین انتخاب زاویه دیدی که منجر به جانبداری نگاه نویسنده به سمت مادر و مگی شده است، در لایهای عمیقتر به تقابل موجود بین سنت و تجدد اشاره میکند. این تقابل در کشمکش بر سر لحاف به اوج میرسد و نویسنده بدون اینکه زاویه نگاه را تغییر دهد داستان را تمام میکند اما کسی که در ذهن خواننده میماند دی است نه مگی یا حتی مادر. اگر مگی به یاد آورده شود، در کنار اعمال و کردار دی به یاد آورده میشود. این ترفند هوشمندانه نویسنده در عین سادگی و کشش داستانی، باعث میشود خواننده همچنان که همراه مادر برای مگی دل میسوزاند و لحاف را سهم او میداند، دی را به خاطر بسپارد. دی به عنوان نمادی از تغییر، کسی که در تلاش است تا برای خود هویتی رقم بزند که نه این باشد نه آن، ولی خواهان آن است که بخشی از هر دو جنبه را دارا باشد تا به تعریف درستی از خود واقعیاش دست یابد.
من دی را قربانی نمیدانم، گرچه پدیده گسست وجود دارد؛ دی را میتوان با تعاریف مشخص جامعهشناسانه حتی «از خود بیگانه» تلقی کرد اما اگر جامعهای را تصور کنیم با انبوهی از جوانانی که در دو فرهنگ رشد و نمو یافتهاند، میتوان تجسم کرد که دی در بین آن همسالانش نه تنها از خود بیگانه نیست که هویتش در آن جمعهای خودمانی معنا مییابد گرچه در نزد مادر و خانوادهاش از خود بیگانه به نظر برسد و در نزد فرهنگ غالب غربی، زائدهای بر آن. ولی واقعیت این است که مجموعه جوانانی همچون دی، یک راه سوم، فرهنگ یا بگوییم خردهفرهنگ تازهای را شکل دادهاند که رفته رفته در جامعه پذیرفته شدهاند گرچه شاید جامعه سنتی هنوز با آنها سر ستیز داشته باشد.
باهار مومنی:
با تشکر از دوستانی که در این گفتگو شرکت کردند برای جمعبندی میتوان گفت که داستان «استفادهٔ روزمره» از آلیس واکر، با تمام سادگی ظاهریاش، در لایههای عمیقتر به بررسی چالشهای هویت، میراث فرهنگی، و شکاف نسلی و اجتماعی میپردازد. همانطور که در گفتگوهای این میزگرد مطرح شد تضاد میان دی/وانگرو و مگی فراتر از یک رقابت خواهرانه است؛ بلکه نمایانگر دو نوع مواجهه با سنت است: یکی از درون، در قالب زیست روزمره و جاری؛ و دیگری از بیرون، در قالب نمادپردازی و تزیین.
در نهایت، هرچند واکر ظاهراً از نگاه مادر و مگی جانبداری میکند، اما شخصیت دی نیز، با همهی خودنماییها و تضادهایش، حامل درد یک گسست تاریخی و تلاشی برای بازسازی خویشتن است. شاید مهمترین دستاورد این داستان، دعوت به همدلی با پیچیدگیهای هر دو سوی این گسست باشد؛ و یادآوری اینکه در جهانی چندپاره، هیچ هویت یا میراثی بدون پرسش و بازتعریف باقی نمیماند.