اورسولا لوگویین: «روز قبل از انقلاب» به ترجمه صادق اثنی‌عشری

اورسولا کروبر لوگوین (۱۹۲۹–۲۰۱۸)، نویسندهٔ آمریکایی، یکی از چهره‌های درخشان ادبیات علمی–تخیلی و فانتزی است که آثارش مرزهای ژانر را درنوردیده و به مفاهیم عمیق فلسفی، اجتماعی و انسان‌شناختی پرداخته است. او با خلق دنیاهای پیچیده و شخصیت‌های چندبعدی، نه‌تنها مخاطبان عام را جذب کرد، بلکه نقدهای تحسین‌برانگیز جوامع ادبی را نیز برانگیخت. مشهورترین اثر او، «دنیای آن‌سو» (۱۹۶۹)، نمادی از نبوغ او در ترکیب عناصر فانتزی با مسائل جدی مانند نژاد، جنسیت و قدرت است.
لوگوین در آثارش به‌جای تقابل سادهٔ خیر و شر، به دنبال کشف «دیگری» و درک تفاوت‌ها بود. رمان‌هایی مانند «دست چپ تاریکی» (۱۹۶۹) — که در آن جنسیت سیال را بررسی می‌کند — یا «غیب‌شدگان» (۱۹۷۴) — که به تضاد فرهنگ‌ها می‌پردازد — نشان‌دهندهٔ نگاه نقادانه و انسان‌دوستانهٔ اوست. سبک نوشتاری شاعرانه و ژرف‌نگرانه‌اش، همراه با جهان‌سازی منحصربه‌فرد، الهام‌بخش نسل‌هایی از نویسندگان، از جمله نیل گیمن و دیوید میچل بوده است.
با‌وجود اینکه لوگوین اغلب با برچسب «نویسندهٔ علمی–تخیلی» شناخته می‌شود، خود ترجیح می‌داد آثارش را «ادبیات اندیشه» بنامد. او باور داشت ادبیات می‌تواند ابزاری برای بازاندیشی دربارهٔ هویت، اخلاق و جامعه باشد. جایزه‌های متعدد، از جمله نبیولا و هوگو، و تأثیر گسترده‌اش بر فرهنگ معاصر، گواهی بر این مدعاست که لوگوین نه‌تنها یک داستان‌نویس، که یک فیلسوف و آیینه‌دار انسانیت بود.
لایا اُدو، پیرزن بنیان‌گذار یک جنبش آنارشیستی، در “روز قبل از انقلاب” اورسولا لگویین، نه فقط یک شخصیت سالخورده، بلکه نمادی از تجربه‌ی تاریخی و تضاد بین گذشته‌ی پرشور و حال حاضرِ درونی است. داستان با تمرکز بر افکار و خاطرات او در آستانه‌ی یک انقلاب دیگر، به فردیت و میراث یک زن می‌پردازد. پیری او، کلیدی برای درک عمیق تضادها و دیدگاه منحصربه‌فردش در لحظه‌ی سرنوشت‌سازی است که داستان روایت می‌شود.

صدای سخنران بلند بود، مثل صدای کامیون‌های خالی آبجو در یک خیابان سنگفرش. جمعیت مثل سنگ‌های کف خیابان به هم فشرده شده بودند. تاویری[۱] جایی در طرف دیگر سالن بود. باید خودش را به او می‌رساند. از میان مردمِ تیره‌پوشِ به‌هم‌فشرده راهش را مثل کرمی باز کرد. هیچ متوجه کلمات سخنران نبود، قیافه‌ها را هم نمی‌دید؛ فقط صدای بلند بود و بدن‌های پشت هم فشرده‌. نمی‌توانست تاویری را ببیند. قدش زیادی کوتاه بود. یک شکمِ سیاهپوشِ پهن سر راهش سبز شد و جلویش را گرفت. باید خودش را می‌رساند به تاویری. عرقریزان مشت محکمی حواله‌ی شکم کرد. انگار که به سنگ مشت زده باشد، صاحب‌شکم حتا تکان هم نخورد، اما ریه‌های بزرگش آن بالا صدای مهیبی در آوردند؛ مثل نعره. ترسید. اما بعد فهمید که مخاطب نعره نبوده. دیگران هم فریاد می‌زدند. گویا سخنران چیزی گفته بود؛ چیز جالبی در مورد مالیات یا جاسوس‌ها. هیجان‌زده، همراه فریاد جمعی شد – “همینه! همینه!” – و در همان حال با یک فشار به جلو، ناگهان به راحتی وارد فضای باز میدان رزمایشِ پارهئو[۲] شد. بالای سرش آسمان عصرگاهی عمیق و بی‌رنگ بود و اطرافش علف‌های بلند با سرهای خشک و گل‌های سفیدِ کوچک تکان می‌خوردند. هیچوقت اسم این گل‌ها را یاد نگرفته بود. گل‌های کوچک بالای سرش سر تکان می‌دادند و در باد همیشگی غروبهای دشت تاب می‌خوردند. در میان گل‌ها می‌دوید، گلها با نرمی از سر راهش کنار می‌رفتند و باز می‌ایستادند و در سکوت تاب می‌خوردند. تاویری در میان علف‌های بلند با کت و شلوار خوبش که خاکستری تیره بود و او را مثل اساتید و بازیگرها می‌کرد، ایستاده بود؛ خشک و خوشتیپ بود. خوشحال به نظر نمی‌رسید، اما می‌خندید و چیزی به او می‌گفت. صدای تاویری به گریه‌اش انداخت. دستش را دراز کرد که دست تاویری را بگیرد؛ نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد: “تاویری، اینجا درست همونجاست!” در میان بوی عجیب و شیرین و سنگین علف‌های سفید می‌رفت. همین‌طور که می‌رفت زیر پاهایش خارها در هم تنیده بودند. راهش پر از شیب‌ و چاله بود. از افتادن می‌ترسید، ترسید که بیافتد و همانجا ایستاد.

آفتاب بود، نور درخشان صبحگاهی صاف در چشمهایش، مستقیم و تابان. دیشب فراموش کرده بود پرده را بکشد. پشتش را به آفتاب کرد، اما همچنان جایش ناراحت بود. تلاش بیهوده. دیگر روز شده بود. دو بار آه کشید، نشست، پاهایش را از لبه‌ی تخت آویزان کرد، و همان‌طور قوزکرده در لباس خواب به پاهایش نگاه کرد.

بعد از عمری کفش ارزان پوشیدن، انگشتهای پایش در جایی که به هم می‌رسیدند تقریباً مربعی شده‌ بودند، و رویشان از پینه برجسته شده بود. رنگ ناخن‌ها برگشته بود و از شکل افتاده بودند. پایین ساق پا پوستش چین‌‌های خشک و ظریفی خورده بود. بخش کوچکی از پوست زیر انگشتان پا هنوز لطافت خود را حفظ کرده بود، اما پوستش به رنگ گِل بود و رگ‌هایی گره‌خورده از روی پایش عبور می‌کردند. چندش‌آور. غم‌انگیز، افسرده‌کننده. ناجور. ترحم‌برانگیز. یک‌یک این کلمات را امتحان کرد و همه‌شان جور بودند، مثل یک سری کلاه‌ کوچکِ زشت. زشت: آره، این هم می‌خورد. خودت را نگاه کنی و ببینی که چه زشتی، عجب کاری!  آن زمان‌ها که زشت نبود هم همین‌طور می‌نشست و به خودش زل می‌زد؟ نه خیلی. بدنی که درست کار می‌کند یک چیز نیست، ابزار نیست، چیزی برای تحسین هم نیست، صرفاً خود تو است. آدم فقط وقتی نگران این بدن می‌شود که می‌رود جزو دارایی‌های آدم، مثل وسایلِ آدم می‌شود، وقتی که دیگر بدن مساوی با خودِ آدم نیست. آن وقت است که تازه نگرانش می‌شوی که: اوضاعش خوبه؟ کار می‌کنه؟ موندنیه؟

“اصلاً چه مهمه؟” لایا[۳] این را محکم گفت و ایستاد.

از ناگهانی ایستادن سرش گیج رفت. مجبور شد دستش را به میز کنار تخت بگیرد، چون می‌ترسید بیافتد. اینجا بود که به یاد رسیدن به تاویری در رویایش افتاد.

چی گفته بود؟ یادش نمی‌آمد. حتا مطمئن نبود که دستش را لمس کرده یا نه. اخم کرد و سعی کرد که به یاد بیاورد. خیلی وقت بود که تاویری را در خواب ندیده بود. و حالا هم که دیده بود حتی نمی‌توانست به یاد بیاورد که چه گفته.

دیگر از دست رفته بود. رفته بود که رفته بود. قوزکرده در لباس خواب، اخم کرده بود و یک دستش روی میز کنار تخت بود. چند وقت بود که به او فکر نکرده بود — چه برسد به اینکه خوابش را دیده باشد — حتی به اسمش، تاویری؟ چند وقت بود که اصلاً اسمش را هم نبرده بود؟

گفت “آها، آسیئو[۴]. وقتی با آسیئو در زندان شمال بودیم. قبل از این که آسیئو را ملاقات کنم. تئوری تقابل آسیئو.” بله، آنجا بود که در مورد او حرف زده بود، اصلاً زیادی هم در مورد او حرف زده بود، دائم حرفش را وسط کشیده بود. اما به عنوان “آسیئو”، با نام خانوادگیش، با چهره‌ی عمومیش. آسیئوی خصوصی دیگر رفته بود، رفته بود که رفته بود. افراد کمی باقی مانده بودند که حتا او را می‌شناختند. همه‌ی آنها زمانی در زندان بودند. آن روزها این ماجرا مایه‌ی خنده بود: تمامِ دوستان در تمامِ زندان‌ها. اما این روزها حتی آنجا هم نیستند. در قبرستان‌های زندان هستند. یا در گورهای دسته‌جمعی.

لایا بلند گفت: “ای خدا، عزیز دلم” و دوباره در تخت فرو رفت، چون زیر سنگینی خاطره‌ی آن هفته‌های اولِ آن نُه سال نمی‌توانست بایستد؛ آن نُه سالِ در قلعه، در زندان. هفته‌های اول از آن نُه سال در قلعه‌ی دریو[۵]، در زندان. همان هفته‌های اول، بعد از آن که به او گفتند آسیئو در جنگ در میدان کاپیتول کشته شده، و همراه با آن هزار و چهارصد تن در خندق‌های آهکی پشت دروازه‌ی اورینگ[۶] دفن شده. در زندان. دست‌هاش به آن فرم همیشگی افتادند روی پاها، دست چپ قفل شده در دست راست و همزمان انگشت شست دست راست با کمی فشار مفصل برجسته‌ی انگشت اول دست چپ را می‌مالید. ساعت‌ها، روزها، شب‌ها. به همه‌ی آنها فکر کرده بود، به تک‌تکِ آن هزار و چهارصد نفر. به اینکه چگونه دراز کشیده بودند، چگونه آهک گوشتشان را می‌خورد، چگونه استخوان‌هاشان در تاریکی سوزان به هم ساییده می‌شدند. تاویری به کی می‌سایید؟ حالا استخوان‌های باریک دستش چطور خوابیده‌اند؟ ساعت‌ها، سال‌ها.

زیر لب گفت “تاویری، هرگز فراموشت نکرده‌ام!”، و بلاهتی که در این جمله بود او را به نور صبحگاهی و تخت چروکیده برگرداند. البته که او را فراموش نکرده بود. این چیزها بین زن و شوهر گفتن ندارد. پاهای زشت و پیرش دوباره تخت روی زمین خوابیده بودند، درست مثل قبل. به جای خاصی نرسیده بود، صرفاً دور خودش چرخیده بود. غرغرکنان و بازحمت سرپا شد و برای برداشتن لباس خواب به سمت کمد رفت.

جوانها با بی‌حیاییِ خوبی در راهروهای “خانه[۷]” می‌گشتند، ولی او برای این کارها خیلی پیر بود. نمی‌خواست صبحانه‌ی مرد جوانی از دیدنش خراب شود. ضمناً این جوانان بر مبنای اصل آزادی پوشش و جنسیت و غیره بزرگ شده بودند، اما او نه. او صرفاً این اصول را اختراع کرده بود، که داستان دیگری است.

مثلاً وقتی که گفته بود “آسیئو، شوهرم”، قیافه‌ی همه درهم رفته بود. به عنوان یک اُدونیِ[۸] خوب باید می‌گفت “پارتنر”. اما اصلاً روی چه حساب او باید یک اُدونی خوب باشد؟

 آرام در راهرو به سمت دستشویی‌ها رفت. مایرو[۹] داشت موهایش را در سینک می‌شست. لایا با تحسین به دسته‌ی بلند موهای خیس و براقش نگاه کرد. حالا دیگر این‌قدر به ندرت از “خانه” بیرون می‌رفت که یادش نبود آخرین بار کی یک سر تراشیده‌ی درست و حسابی دیده، با این حال دیدن یک سر پرمو برایش لذتبخش بود، لذتی قدرتمند. چقدر مسخره‌اش کرده بودند که “مودارز، مودراز”؟ چند بار پلیس‌ها و اراذل موهایش را کشیده بودند، و هر بار در هر زندانِ جدید سربازی با نیش باز سرش را تراشیده بود؟ اما بعد او دوباره از اول موهایش را بلند کرده بود، از کوتاه‌، تا فرِ ریز، تا مجعد، تا گیسوی کمند . . . روزهای قدیم. محض رضای خدا، چرا امروز نمی‌توانست به چیزی جز روزهای قدیم فکر کند؟

لباس پوشید، تختش را مرتب کرد، و به سالن اشتراکی رفت. صبحانه‌ی خوبی بود، اما از زمان آن سکته‌ی لعنتی اشتهایش برنگشته بود. دو فنجان چای گیاهی نوشید، اما نتوانست تکه میوه‌ای که برداشته بود را تمام کند. چقدر در کودکی هوس میوه کرده بود، آنقدر بد که حتا به دزدی هم افتاده بود؛ و در قلعه . . . اَه، محض رضای خدا بس کن! لبخند زد و به سلام و احوالپرسی‌های دوستانه‌ی سایر صبحانه‌خوران و آئوی[۱۰] بزرگه که امروز پشت پیشخوان بود جواب داد. همین آئوی بود که با هلو وسوسه‌اش کرده بود، “ببین، این رو برای تو نگه داشتما”، و مگر می‌شد رد کرد؟ همیشه عاشق میوه بود و هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی بهش نرسیده بود؛ یک‌بار شش هفت ساله که بود، یک تکه میوه از چرخ دستی فروشنده‌ای در خیابانِ رودخانه دزدیده بود. اما وقتی همه آن‌طور با هیجان حرف می‌زدند خوردن کار آسانی نبود. خبرهایی از “ثو[۱۱]” رسیده بود، خبرهای واقعی. اول می‌خواست نادیده بگیرد، چون نسبت به هیجانات محتاط بود، اما وقتی مقاله را در روزنامه خواند و بین خطوط را هم خواند، با یک جور اطمینان غریب، عمیق اما سرد، فکر کرد: “چرا، خودشه؛ وقتش رسیده.” و آن هم در ثو، نه در اینجا. ثو قبل از اینجا خواهد شکست؛ انقلاب اول آنجا پیروز می‌شود. انگار که مهم است! بعد از انقلاب که دیگر ملتی در کار نخواهد بود. با این وجود به نوعی برایش مهم هم بود، قدری سرد و غمگینش می‌کرد، در واقع حسودیش می‌شد؛ آن هم حسودی، از بین تمام حماقت‌های بی‌پایان. خیلی در بحث‌ها شرکت نکرد. زود بلند شد تا به اتاقش برود. دلش برای خودش می‌سوخت. نمی‌توانست مثل آنها ذوق داشته باشد. دیگر قاطیِ بازی نبود، کاملاً از دور خارج شده بود. در حالی که با زحمت از پله‌ها بالا می‌رفت برای توجیه حس و حالش با خودش می‌گفت “وقتی پنجاه سال وسط ماجرا بوده باشی،  آن هم درست در مرکزیت ماجرا، پذیرفتنِ اینکه دیگر از دور خارج شده‌ای آسان نیست”. غرغر کرد که “اَه، بس کن تو رو خدا!”

پله‌ها و خوددلسوزی را پشت سر گذاشت و وارد اتاقش شد. اتاق خوبی بود. تنها بودن هم خوب بود. مایه‌ی آسایش بود. گرچه خیلی عادلانه هم نبود. بعضی از بچه‌های زیرشیروانی پنج نفری در اتاقی به بزرگی همین اتاق زندگی می‌کردند. همیشه تعداد متقاضیانی که می‌خواستند در یک خانه‌ی اُدونی زندگی کنند بیشتر از آنی بود که بشود جای درستی برایشان فراهم کرد. این اتاق بزرگ فقط برای این مال او شده بود که او یک پیرزن سکته‌ای بود. و البته شاید هم به این دلیل که او خودِ اُدو[۱۲] بود. اگر اُدو نبود و صرفاً یک پیرزن سکته‌ای بود، باز هم می‌توانست این اتاق را داشته باشد؟ به احتمال زیاد بله. اصلاً کی حاضر است که با پیرزنی که همین‌طور آب دهانش می‌رود هم‌اتاقی شود؟ با این وجود نمی‌شد هم که مطمئن بود. چیزهایی مثل تبعیض، نخبه‌گرایی و رهبرپرستی، همیشه سر و کله‌شان همه‌جا پیدا می‌شد. اما او هیچ‌وقت به این خیال نبود که این‌طور چیزها در طول حیاتش، ظرف یک نسل، ریشه‌کن شوند؛ فقط زمان است که تغییرات بزرگ ایجاد می‌کند. به هر حال، این یک اتاق بزرگ، آفتابی و مناسب برای یک پیرزن با آب دهانِ آویزان بود که یک انقلاب جهانی را آغاز کرده بود.

قرار بود منشی تا یک ساعت دیگر بیاید تا در کارهای روزانه کمکش کند. آرام به سمت میز بزرگ و زیبایش رفت که هدیه‌ای بود از طرف اتحادیه‌ی کابینت‌سازان نیو[۱۳]، برای اینکه کسی شنیده بود که او زمانی گفته که از مبلمان و میز و صندلی تنها چیزی که همیشه آرزویش را داشته یک میز بزرگ کشودار است . . . ای بابا، روی این میز هم که عملاً پر شده از انبوهی کاغذ با یادداشتی گیره شده به هر کدام. یادداشت‌ها بیشتر به خط ریز و خوانای نوی[۱۴] بود: فوری. —استان‌های شمالی. —مشورت با ر. ت.؟

دستخط خودش بعد از مرگ آسیئو هیچ‌وقت مثل قبل نشد. بهش که فکر کنی واقعاً چیز عجیبی هم هست. هر چه که باشد، آسیئو که مُرد ظرف پنج سال کتاب “آنالوژی” را نوشته بود. و آن نامه‌ها هم بودند، که آن نگهبان قدبلند با آن چشمان خاکستری و اشک‌آلودش— اسمش چی بود، مهم نیست— برای دو سال از قلعه برایش به بیرون قاچاق می‌کرد. آن نامه‌ها الان دیگر در کتاب “نامه‌های زندان” منتشر شده بودند، که یک دوجین نسخه‌ی مختلف هم ازش وجود داشت. آن نامه‌هایی که مردم دائم به او می‌گفتند پر از “نیروی معنوی” هستند—که احتمالاً به این معنی بود که وقتی آنها را می‌نوشت در حد خفگی به خودش دروغ گفته بود تا روحیه‌اش را در زندان حفظ کند— و “آنالوژی” که قطعاً قوی‌ترین کار فکری عمرش بود. همه‌ی اینها را در قلعه‌ی دریو، در زندان، بعد از مرگ آسیئو نوشته بود. بالاخره آدم باید یک کاری انجام دهد، و در قلعه به آدم اجازه می‌دادند که کاغذ و قلم داشته باشد . . . اما همه‌ی آن نوشته‌ها با دستخطی عجولانه و نامرتب نوشته شده‌بودند که او هرگز احساس نمی‌کرد که دستخط خودش باشد، برعکسِ نسخه‌ی دستنویسِ “جامعه بدون دولت” که با دستخطِ نرم و دلباز خودش و با رنگ سیاه نوشته بود، چهل و پنج سال پیش. تاویری نه تنها میلِ جسم و جان او را با خود به زیر آهک برده بود، بلکه انگار حتی خط خوب و خوانای او را هم برده بود.

اما انقلاب را برایش باقی گذاشته بود.

مردم می‌گفتند چقدر شجاع بودی که ادامه دادی، در زندان کار کردی و نوشتی، با وجود آن شکست سخت جنبش، و بعد از مرگ همسرت. جداً که ابله بودند. چه کار دیگری می‌شد کرد؟ شجاعت، دلیری—شجاعت اصلاً چی هست؟ هیچ‌وقت ازش سر در نیاورده بود. بعضی‌ها می‌گفتند یعنی نترسیدن. عده‌ی دیگری می‌گفتند یعنی ترسیدن و با این حال ادامه دادن. اما به جز ادامه دادن چه کار می‌شد کرد؟ اصلاً مگر آدم هیچ‌وقت حق انتخاب واقعی هم داشت؟

مردن هم صرفاً شکل دیگری از ادامه دادن بود، در جهت دیگری.

اگر بخواهی به خانه برگردی، باید به رفتن ادامه دهی. وقتی که نوشته بود “سفر حقیقی برگشتن است” منظورش چنین چیزی بود، هرچند که ایده‌ای بود که هرگز از سطح شهود فراتر نرفته بود، و در حال حاضر هم برای پیدا کردن توضیحی عقلانی برایش از همیشه توان کمتری داشت. خم شد، این‌قدر ناگهانی که آهش از درد استخوان‌ در آمد، و شروع کرد به گشتن در کشوی پایینی میز. دستش رسید به پوشه‌ای که گوشه‌هایش نرم شده بود. بیرونش کشید. بدون دیدنْ پوشه را با لمس شناخته بود: دستنویسِ “سازمان سندیکایی در گذار انقلابی”. نامش را زیر عنوان روی پوشه نوشته بود، تاویری اُدو آسیئو، شماره‌ی نُه ۷۴۱. دست‌خط زیبایی داشت، حروفِ خوش‌فرم و درشت و روان. اما ترجیح داده بود از تایپ صوتی[۱۵] استفاده کند. تمامِ دستنویس تایپ صوتی شده بود و کیفیت خوبی هم داشت. سکته‌های کلامی و لهجه‌ی خاصش اصلاح و استانداردسازی شده بودند. پیدا نبود که چطور مثل شمالی‌ها صدای “اُ” را از ته گلویش تلفظ می‌کرد. به جز از ذهنش اثری از او در آن دستنویس دیده نمی‌شد. مطلقاً هیچ چیز از تاویری برایش باقی نمانده بود، جز نامی که روی پوشه نوشته شده بود. نامه‌هایش را نگه نداشته بود. نامه نگه داشتن برایش زیادی احساساتی بود. ضمن اینکه کلاً هم اصلاً چیزی نگه نمی‌داشت. به خاطر نمی‌آورد بیش از چند سال مالک چیزی بوده باشد، البته به‌جز این بدنِ فرسوده که کاریش نمی‌شد کرد. . . .

باز هم که ذهن و جسم را از هم جدا کرد. “او” و “آن”. پیری و بیماری آدم را این‌طور می‌کند، باعث می‌شود آدم از واقعیت فرار کند؛ ذهن اصرار داشت که نه من این نیستم، این من نیستم. اما بود. شاید عرفا واقعاً می‌توانند که ذهن را از بدن جدا کنند. همیشه قدری به آن‌ها حسودیش می‌شد، بدون اینکه امیدی به امکان تقلید از آنها داشته باشد. اهل فرار نبود. آزادی را همین‌جا می‌خواست، همین حالا، با جسم و جان.

اول که خوددلسوزی، بعد هم که خودستایی، حالا هم که اینجا نشسته بود با نام آسیئو در دست. ای خدا، چرا واقعاً؟ چه مرگش بود؟ حتماً لازم بود آن دستخط را ببیند تا نام او را به یاد آورد؟ پوشه را تا لبانش بالا آورد و نامِ دست‌نویس او را قرص و محکم بوسید. بعد دوباره پوشه را گذاشت تهِ کشوی پایینی، کشو را بست، و صاف در صندلی نشست. دست راستش گزگز می‌کرد. خاراندش و با خشم تکان تکانش داد. دستش هرگزبه‌طور کامل از شر سکته خلاص نشده بود. پای راستش هم همین‌طور، و چشم راستش، و گوشه‌ی راستِ دهانش. کند بودند و چُلمن، و گزگز می‌کردند. باعث می‌شد احساس کند مثل یک رباتِ اتصالی‌کرده شده.

زمان می‌گذشت و نوی هم به زودی از راه می‌رسید. از صبحانه تا حالا چی کار داشت می‌کرد؟

طوری باعجله از جا پا شد که تلوتلو خورد. پشتی صندلی را چسبید تا نیافتد. به سمت دستشوییِ انتهای راهرو رفت و خودش را در آینه‌ی بزرگ آنجا نگاه کرد. موی بسته‌ی خاکستریش شُل و وارفته بود. قبل از صبحانه درست نبسته بودش. قدری با موهایش کلنجار رفت. بالا نگه داشتن دست‌ها برایش سخت بود. آمای[۱۶] دوان دوان برای دستشویی وارد شد، ایستاد و گفت: “بذار درستش کنم!” و با انگشتهای نرم و قوی و زیبایش، با لبخند و در سکوت، موهای لایا را محکم و مرتب بست. آمای بیست ساله بود، کمتر از یک سوم سن لایا. پدر و مادرش هر دو عضو جنبش بودند، یکیشان در قیام دهه‌ی شصت کشته شده بود و آن یکی هنوز در استان‌های جنوبی در حال جذب نیرو بود. آمای در خانه‌های اُدونی بزرگ شده بود، از دل انقلاب به دنیا آمده بود: دخترِ واقعیِ آنارشی. و چه بچه‌ی آرام و آزاد و زیبایی، آن قدر که اشک آدم جاری می‌شد وقتی که فکر می‌کرد: این چیزی است که برایش زحمت کشیدیم، دنبال همین بودیم، حالا او زنده و واقعی همین جاست، آینده‌ی مهربان و دوست‌داشتنی.

چشم راست لایا آسیئو اُدو چند قطره اشک ریخت، در حالی که بین دستشویی و توالت ایستاده بود و فرزندی که نزاییده بودش داشت موهایش را می‌بست. اما چشم چپش که قوی‌تر بود اشکی نریخت، و حتا از آنچه که چشم راست می‌کرد هم خبری نداشت.

از آمای تشکر کرد و با عجله به اتاقش برگشت. در آینه لکه‌ای روی یقه‌اش دیده بود. احتمالاً آب هلو. پیرزن تف‌تفو. دلش نمی‌خواست وقتی نوی وارد می‌شود او را با یقه‌ی تفی ببیند.

همین‌طور که پیراهن تمیز را روی سرش می‌کشید، فکر کرد، “چرا با نوی این طوری رفتار می‌کند؟”

گیره‌ی یقه را به آرامی با دست چپش بست.

نوی حدوداً سی ساله بود، مردی لاغر و عضلانی با صدایی نرم و چشمانی هوشیار و تیره. علت رفتار ویژه‌اش با او هم همین بود. همان ماجرای قدیمیِ جاذبه‌ی جنسی. هیچ‌وقت جذب مردان سفید یا مردان چاق، و یا مردان قدبلند و بدنساز نشده بود. هیچ‌وقت، حتی وقتی که چهارده ساله بود و عاشق هر خری می‌شد. فرمولش این بود: تیره، لاغر، و با حرارت. مثل تاویری. این پسره از نظر هوش با تاویری قابل مقایسه نبود، حتا از نظر ظاهر هم، اما با این وجود دلش نمی‌خواست او را با یقه‌ی تفی و موهای به هم ریخته‌ ببیند.

موهای نازک خاکستریش.

در باز بود، نوی در ورودی مکثی کرد و وارد شد — ای خدا، حتی یادش رفته بود که در را برای تعویض لباس ببندد! نگاهی به مرد جوان کرد و خودش را دید. یک پیرزن.

می‌توانی موهایت را شانه کنی و پیراهنت را عوض کنی، یا اینکه همان پیراهن هفته‌ی گذشته را بپوشی و دست هم به موهایت نزنی، یا اینکه پارچه‌ی طلا بپوشی و سر تراشیده‌ات را با پودر الماس اکلیل‌کاری کنی، هیچ کدام کوچکترین تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. در هر صورت پیرزن کم و بیش همان‌طور زشت و بدترکیب به نظر می‌رسید.

آدم خودش را صرفاً از روی نظافت و شرم و حیای دیگران تمیز و مرتب نگه می‌دارد.

آخر سر آن هم حتا از دست می‌رود و  آب دهن آدم بی هیچ شرم و حیایی به راه می‌افتد.

مرد جوان با صدای نرمش گفت “صبح بخیر”.

“سلام، نوی.”

نه، انصافاً مسئله فقط شرم و حیا نبود. گور بابای شرم و حیا. مسئله این بود که حالا صرفاً چون مردی که دوستش داشت دیگر مرده بود حتماً باید تظاهر می‌کرد که جنسیت ندارد؟ باید حقیقت را مثل یک خشکه‌مقدسِ مستبدِ کوفتی سرکوب می‌کرد؟ والا که تا همین شش ماه پیش، قبل از سکته، نظر مردها را جلب می‌کرد و مردها هم واقعاً دوست داشتند که نگاهش کنند؛ حالا هم اگر به کس دیگری نمی‌توانست لذت دهد، به خودش که می‌توانست.

وقتی شش ساله بود و گادیو[۱۷]، دوست پدرش، بعد از شام برای بحث سیاسی می‌آمد به خانه‌شان، آن گردنبند بدل طلایی را می‌انداخت که مادرش از بین زباله‌ها پیدا کرده بود و برایش آورده بود. گردنبند هم این‌قدر کوتاه بود که همیشه می‌رفت زیر یقه‌اش و اصلاً کسی نمی‌دیدش. او هم همین‌طوری دوستش داشت. می‌دانست که گردنبند انداخته. پای در می‌نشست و به حرف‌های آن‌ها گوش می‌داد و حواسش بود که به چشم گادیو خوشگل می‌آید. گادیو مردی تیره بود با دندان‌های سفیدِ درخشان. گاهی “لایا خوشگله” صدایش می‌کرد. “لایای قشنگِ خودمه!” شصت‌ و‌ شش سال پیش.

“چی گفتی؟ سرم سنگینه. دیشب شب ناجوری داشتم.” راست می‌گفت. حتی از همیشه هم کمتر خوابیده بود.

“داشتم می‌پرسیدم که روزنامه‌های امروز رو دیدی؟”

سر تکان داد.

“سوانهه[۱۸] رو کیف کردی؟”

سوانهه همان استانی در ثو بود که دیشب اعلام جدایی کرده بود.

نوی که حسابی از این خبر خوشحال بود. دندان‌های سفیدش در میان صورت تیره و هشیارش می‌درخشیدند. لایا خوشگله.

“آره. البته دلشوره هم دارم.”

“می‌دونم، ولی این بار جدیه. یکسره شدنِ کارِ دولت تو ثو شروع شده. ببین، این دفعه حتی تلاش هم نکردند که به سوانهه نیرو اعزام کنند. حواسشون هست که این کار صرفاً باعث میشه که سربازها زودتر شورش کنند.”

با نوی موافق بود. خودش هم همین حس را داشت. اما نمی‌توانست مثل او خوشحال باشد. بعد از یک عمر با امید زندگی کردن، چون چیزی به جز امید برای ادامه دادن وجود نداشته، اشتهای پیروزی آدم کور می شود. پیروزی فقط وقتی مزه می‌کند که قبلش به ناامیدیِ محض رسیده باشی. او مدت‌ها پیش ناامیدی را از یاد برده بود. چیزی به عنوان پیروزی‌ برایش معنا نداشت. فقط ادامه دادن وجود داشت.

“کار اون نامه‌ها رو امروز انجام بدیم؟”

“باشه، کدوم نامه‌ها؟”

نوی بی‌عجله جواب داد “نامه به مردمِ شمال.”

“شمال؟”

“پارهئو، اویدان[۱۹].”

خودش در پارهئو به دنیا آمده بود، شهری کثیف در کنار رودخانه‌ای کثیف. تا بیست و دو سالگی که آماده‌ی به‌راه انداختن انقلاب شد، به پایتخت نیامده بود. البته در آن روزها که او و سایرین هنوز درست به جزییات و مسیر انقلاب فکر نکرده بودند، تصورشان از انقلاب خیلی خام و بچگانه بود. اعتصاب برای افزایش حقوق، نمایندگی برای زنان . . . ببین خدایی فکرها کجاها بود، رأی و دستمزد و پول و قدرت. بالاخره آدم ظرف پنجاه سال یک چیزهایی هم یاد می‌گیرد.

ولی آخرش آدم باید تمامش را فراموش کند.

در حالی که می‌نشست روی صندلی راحتی گفت “آره، از اویدان شروع کن.” نوی آماده به کار نشست پشت میز. شروع کرد به خواندن بخش‌هایی از نامه‌هایی که لایا باید جواب می‌داد. لایا سعی کرد حواسش را جمع کند و تا جایی که بتواند یک نامه‌ی کامل را دیکته کند و بعدی را شروع کند هم موفق بود. “یادتان باشد که در این مرحله برادریِ شما هنوز در معرضِ تهدیدِ ‌. . . نه، در معرضِ خطرِ ‌. . . ‌‌چی ‌. . . ” مدتی همین‌طوری دنبال تعبیرِ درست مِن‌مِن کرد تا بالاخره نوی گفت “خطرِ رهبرپرستی؟”

“آره خوبه. و اینکه هیچ چیزی به سرعتِ دیگرخواهی در اثر قدرت‌طلبی فاسد نمی‌شود. نه. و اینکه هیچ‌چیز مثلِ این دیگرخواهی را فاسد نمی‌کند — نه. ای خدا، خودت بنویسش دیگه نوی، تو که می‌دونی منظورم چیه. خود اونا هم می‌دونن، همون حرفای قدیمی، برن کتابهام رو بخونن دیگه!”

نوی به آرامی و با لبخند گفت “تماس”. داشت به یکی از مفاهیم اصلی اُدونی اشاره می‌کرد.

“باشه، ولی من فعلاً از این تماس خسته‌ام. اگه نامه رو بنویسی امضا می‌کنم، اما جدی امروز نمی‌تونم براش وقت بگذارم.” نوی با قدری تعجب یا نگرانی نگاهش می‌کرد. با کلافگی گفت “یک کار دیگه‌ای هست که باید انجام بدم!”

وقتی نوی رفت، نشست پشت میز و شروع کرد به ور رفتن با کاغذها، انگار که مثلاً دارد یک کاری انجام می‌دهد، چون از حرف‌های خودش شوکه شده بود و ترسیده بود. اصلاً هم هیچ کار دیگری برای انجام دادن نداشت. درواقع هیچ وقت هیچ کار دیگری برای انجام دادن نداشت. کارش همین بود. زندگیش همین بود. دیگر دستش به تورهای سخنرانی و جلسات و خیابان‌ها نمی‌رسید، اما هنوز می‌توانست بنویسد. پس باید همین کار را انجام می‌داد. اگر هم واقعاً چیز دیگری برای انجام دادن داشت، نوی خبرش را می‌داشت؛ برنامه‌اش دست نوی بود که همیشه خیلی مودبانه چیزها را به او یاداوری می‌کرد؛ مثل همین دیداری که بعدازظهر با دانشجویان خارجی داشت.

ای خدا. جوان‌ها را دوست داشت و همیشه از خارجی‌ها چیز یاد می‌گرفت، اما دیگر از دیدن چهره‌های جدید و دائم در معرض دید بودن خسته شده بود. او از بقیه یاد می‌گرفت، ولی کسی از او چیزی یاد نمی‌گرفت؛ همه تمام چیزی که او برای یاد دادن داشت را مدت‌ها پیش از کتاب‌هایش و در طول جنبش آموخته بودند. مردم فقط می‌آمدند برای تماشا، انگار که برجِ بزرگِ رودارد[۲۰] باشد یا مثلاً دره‌ی تولائوا[۲۱]. یک جاذبه‌ی گردشگری، یک بنای یادبود. مسحور و محو تماشا بودند. لایا شاکی می‌شد “فکر خودتون رو داشته باشید! آنارشیسم این‌طوری نیست، این خودِ جهالته.” — تو که فکر نمی‌کنی آزادی و انضباط با هم ناسازگار باشند، نه؟ — مثل بچه‌های سربه‌راه ممنونِ تشرهای او بودند، انگار که مثلاً یک‌جور مادرِ اعظم باشد، بتِ بزرگِ پناهگاه زهدانی. آن هم او! او که کارخانه‌های کشتی‌سازی در سیسرو[۲۲] را مین‌گذاری کرده بود و جلوی هفت هزار نفر تو روی نخست‌وزیر اینوالت[۲۳] گفته بود که تو اگر سود داشت تخمهای خودت را هم می‌بریدی و برنز می‌کردی و به عنوان سوغاتی می‌فروختی. او که فریاد کشیده بود، فحش داده بود، به پلیس‌ها لگد زده بود، به کشیش‌ها تف کرده بود، و در ملأ عام شاشیده بود به آن پلاک بزرگِ برنجیِ میدانِ کاپیتول که رویش نوشته بود “در این مکان دولت علیه‌ی ای-یو[۲۴] تأسیس شد و فلان و بهمان”؛ پاشیده بود به اول و آخرش! و حالا شده بود مادربزرگِ همه، خانمِ پیرِ مهربان، بنای کهنِ نازنین، همه بیایید توی رحم دخیل ببندید. آتیشش خوابیده بچه‌ها، میشه بهش نزدیک شد.

لایا بلند گفت “نه، نمی‌رم.” “نمی‌رم.” از بلند بلند حرف زدن با خودش خجالت نمی‌کشید، چون دائماً با خودش حرف می‌زد. وقتی در اتاق بالا و پایین می‌رفت و زیر لب غرغر می‌کرد، تاویری می‌گفت “بازم مستمعینِ نامرئیِ لایا”. خطاب به مستمعین نامرئی گفت “لازم نیست بیایید، من اصلاً اینجا نخواهم بود.” تازه فهمیده بود که باید چه کار کند. باید برود بیرون. برود به خیابان‌.

سرِ کار گذاشتنِ دانشجویان خارجی کارِ درستی نبود. یک حرکتِ بی‌حسابِ مشخصاً پیرزنانه. خیلی غیراُدونی بود. ولی بشاش به اول و آخرش. چه فایده‌ای داشت که یک عمر برای آزادی کار کنی و آخرش اصلاً آزاد نباشی؟ تصمیم گرفت برای قدم زدن برود بیرون.

آنارشیست کیست؟ کسی که با انتخاب کردن، مسئولیت انتخابش را هم می‌پذیرد.

در راه پایین رفتن از پله‌ها، گرهی به ابرو انداخت و تصمیم گرفت که بماند و دانشجویان خارجی را ببیند. اما بعدش برود بیرون.

بچه‌های خیلی جوان و پرشوری بودند: موجوداتی جذاب از نیمکره‌ی غربی، از بنبیلی[۲۵] و از پادشاهیِ ماند[۲۶]، با چشمان معصوم و موهای ژولیده، دخترها با شلوارهای سفید و پسرها با دامن‌های بلند، مثل جنگجوهای باستانی. از امیدهاشان حرف می‌زدند. یکی از دخترها با حسرت ولی لبخند به لب گفت “ما این‌قدر تو «ماند» از انقلاب دوریم که شاید یک‌جورایی حتا نزدیک باشیم . . . دایره‌ی زندگی!” بعد با انگشتان باریک و تیره‌‌اش نشان داد که چطور دو سر دایره به هم می‌رسند. آمای و آئوی برای پذیرایی شراب سفید و نان قهوه‌ای آوردند. اما بعد از کمتر از نیم ساعت، مهمان‌ها بدون هیچ تعارفی همه بلند شدند تا خداحافظی کنند. لایا گفت “نه، نه، نه، بمونید یک‌کم با آئوی و آمای گپ بزنید. می‌دونی، من زیاد که می‌شینم بدنم خشک می‌شه، باید هی جا عوض کنم. واقعاً از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. کی دوباره برمی‌گردید خواهر برادرهای کوچیک خودم؟” دلش برای این بچه‌ها ضعف می‌رفت، و دل بچه‌ها برای لایا. قبل از اینکه آرام جمع را ترک کند، با خوشی و خنده با همه روبوسی کرد، با آن گونه‌های تیره‌ی جوان، آن چشمان پرعشق و موهای خوش‌بو. واقعاً کمی خسته بود، اما بالا رفتن و چرت زدن گند می‌زد به برنامه‌اش. برنامه این بود که برود بیرون، پس خواهد رفت. از کی تنها بیرون نرفته بود؟ . . . از زمستان! قبل از سکته. بیخود نبود که داشت افسرده می‌شد. این چندوقت واقعاً مثل زندان بود. بیرون، خیابان‌ جای زندگی او بود.

آرام از درِ کناری خانه بیرون رفت، از کنار باغچه‌ی سبزیجات گذشت و به خیابان رسید. نوار باریکی از خاک شور شهری باغچه شده بود و سئا[۲۷] و لوبیای خوبی تولید می‌کرد. لایا خیلی دیدِ کشاورزی نداشت، ولی واضح بود که جوامع آنارشیستی باید بروند به سمت یک‌جور خودکفایی بهینه، حتی در دوران گذار. حالا این‌که این کار چطور باید روی زمین عملی می‌شد، کار او نبود. کار کشاورزان و اهل فن کشاورزی بود. کار او خیابان بود، خیابان‌های سنگفرشِ پرسر‌و‌صدا و بدبو، جایی که یک عمر در آن بزرگ شده بود و زندگی کرده بود، به‌جز آن پانزده سالِ زندان.

برگشت و باذوق نمای خانه را نگاه کرد. ساکنین فعلی از اینکه ساختمانْ اول بانک بوده، کیفِ ویژه‌ای می‌بردند. کیسه‌های آرد را گذاشته بودند در گاوصندوق‌های ضدانفجار و بشکه‌های شراب سیبشان را در صندوق‌های امانات بانکی کهنه می‌کردند. هنوز می‌شد دید که روی ستون‌های پرکار و مجللِ ساختمان، رو به سمت خیابان، با کنده‌کاری نوشته شده “مجتمع ملی و مالی سرمایه‌گذاران و دلالان غله[۲۸]“. جنبش علاقه‌ی چندانی به نام‌گذاری چیزها نداشت. پرچمی هم نداشتند. شعارها بسته به نیاز می‌آمدند و می‌رفتند. برای آمدن به چشم حکومت هم می‌شد علامتِ دایره‌ی زندگی را روی دیوارها و سنگفرش‌ها کشید. اما خودشان اهمیتی به اسم جنبش نمی‌دادند، هر کسی هر اسمی رویشان می‌گذاشت مخالفتی نمی‌کردند و نادیده می‌گرفتند، از محدود شدن و خط‌کشی می‌ترسیدند، اما ترسی از عجیب و غریب بودن نداشتند. برای همین هم این معروف‌ترین خانه‌ی اشتراکیِ جنبش که از لحاظ قدمت هم دوم بود، هیچ نامی نداشت به جز “بانک[۲۹]“.

ساختمان بانک به روی خیابانی عریض و آرام باز می‌شد، اما یک چهارراه آن‌طرف‌تر، تمبا[۳۰] شروع می‌شد— بازارچه‌ای روباز که یک زمانی به مرکز بازار سیاه داروهای سایکوژن[۳۱] و تراتوژن[۳۲] معروف بود، اما الان دیگر تبدیل شده بود به بازار سبزیجات و لباس‌های دست‌دوم و محل نمایش‌های نکبت‌بار. سرزندگیِ سرخوشانه‌‌ی تمبا دیگر از دست رفته بود و فقط یک مشت الکلی‌ِ نیمه‌جان و معتاد و علیل و جاکش و فاحشه‌ی درجه پنج و سمساری و قمارخانه و فال‌گیر و بدن‌کار[۳۳] و هتل ارزان‌قیمت باقی مانده بود. لایا خودبخود، مثل آب که در سرازیری می‌افتد، راه افتاد به‌سوی تمبا.

هیچ‌وقت ترس یا انزجاری از شهر نداشت. شهر وطنش بود. اگر انقلاب پیروز می‌شد، این‌جور زاغه‌ها هم از بین می‌رفتند. اما رنج از بین‌رفتنی نبود. رنج و آشغال و قساوت همیشه خواهند بود. هرگز تظاهر نکرده بود که می‌خواهد وضعیت بشری را تغییر دهد، که مثلاً مثل یک مادر قرار است که مصیبت را از بچه‌ها دور کند تا به خودشان آسیب نزنند. به هیچ‌وجه. اگر کسی با آزادی واقعی دلش می‌خواست زهرمار بخورد و در کثافت زندگی کند، به خودش مربوط بود. تا جایی که از کاسبی و سودجویی و اعمال قدرت بر دیگران دور بود هر کس آزاد بود هر کاری دلش می‌خواست بکند. همه‌ی این حرفها را قبل از اینکه اصلاً چیزی بلد باشد هم حس کرده بود؛ قبل از اینکه اولین جزوه‌اش را بنویسد، قبل از اینکه پارهئو را ترک کند، قبل از اینکه بداند “سرمایه” یعنی چه، حتا قبل از اینکه پایش را از خیابانِ رودخانه آن‌ورتر گذاشته باشد، همان‌جایی که کف خیابان با زانوهای خراشیده با بقیه‌ی بچه‌های شش‌ساله رول‌تگی بازی[۳۴] می‌کرد. می‌دانست که خودش با بقیه‌ی بچه‌ها و پدر و مادرهاشان، با همه‌ی الکلی‌ها و فاحشه‌ها و کل خیابان رودخانه، کفِ کفِ یک چیزی قرار داشتند — پایه و اساسش بودند، ذات و منشأ اصلیش. همیشه انسان‌های محترمی بودند که با نگرانی می‌پرسیدند، می‌خواهید تمدن رو به لجن بکشید؟ و او سال‌ها تلاش کرده بود برایشان توضیح دهد که اگر خدا باشی و فقط لجن دم دستت باشد، ازش آدم می‌سازی، و اگر آدم باشی، سعی خودت را می‌کنی که از آن خانه‌هایی برای زندگی انسان‌‌ها بسازی. اما آنها که فکر می‌کردند از لجن بهترند، منظورش را نمی‌فهمیدند. حالا آب داشت راهش را در سرازیری پیدا می‌کرد، لجن به لجن می‌پیوست، لایا کشان کشان در خیابان کثیف و پرسروصدا به پیش می‌رفت، و همه‌ی ضعف‌های زشت پیریش را پشت سرش در خانه باقی می‌گذاشت. فاحشه‌های خواب‌آلود، با موهای خراب و به‌هم‌ریخته، زن یک‌چشمی که با فریاد خسته‌ای سبزی‌هایش را می‌فروخت، و گدای عقب‌مانده‌ای که مگس‌ می‌پراند، این‌ها هموطنانش بودند. این‌ها شبیه او بودند، همه غمگین، نفرت‌انگیز، کج‌خلق، رقت‌انگیز، و وحشتناک. این‌ها خواهرانش بودند، مردمانِ خودش.

حالش خیلی خوب نبود. خیلی وقت بود که این‌قدر دور نرفته بود، چهارپنج چهارراه راه رفته بود، آن هم تنها، در میان سروصدا و ازدحام و گرمای سوزانِ تابستانیِ خیابان. می‌خواست خودش را برساند به پارک کولی[۳۵]، همان قطعه زمین مثلثیِ انتهای تمبا و چمن‌های شلخته‌اش. می‌خواست قدری بنشیند کنار پیرمرد و پیرزن‌هایی که همیشه آنجا می‌نشستند، تا ببیند چه حسی دارد. ولی راهش دور بود. اگر همین الان برنمی‌گشت به خانه، ممکن بود سرش گیج برود و بخورد زمین؛ می‌ترسید بیفتد و مجبور شود همان‌جا درازکش آدم‌هایی را نگاه کند که بالای سرش برای تماشای پیرزنِ غش‌کرده جمع شده‌اند. این شد که در حالی که از فرط فشار و ازخودبیزاری اخم‌هایش در هم رفته بود، برگشت به سمت خانه. حس می‌کرد صورتش خیلی قرمز شده، و گوش‌هایش مثلِ موقعِ شنا می‌گرفت و باز می‌شد. اوضاعش داشت بدتر می‌شد، واقعاً می‌ترسید که یک‌دفعه از پا بیفتد. دم در خانه‌ای پله‌ای دید که سایه بود. رفت به سمت پله، آرام و با احتیاط دولا شد و نشست و آهی کشید.

همان نزدیکی، میوه‌فروشی ساکت پشت بساط خاکی زهوار دررفته‌اش نشسته بود. مردم از کنارش می‌گذشتند. هیچ‌کس از مرد چیزی نمی‌خرید، و هیچ‌کس نگاهی به لایا نمی‌انداخت. اُدو، کی بود این اُدو؟ انقلابی مشهور، نویسنده‌ی “کامیونیتی” و “آنالوژی” و فلان و بهمان. اما او خودش که بود؟ پیرزنی با موهای خاکستری و صورت قرمز که وسط زاغه‌ای روی پله‌ی کثیف جلوی خانه‌ای نشسته بود و زیر لب با خودش حرف می‌زد.

واقعاً؟ آیا صرفاً همین بود؟ چیزی که هر عابری از او می‌دید قطعاً همین بود. اما آیا واقعاً خودش هم همین بود؟ آیا این تصویر بیشتر از آن توصیفِ انقلابی مشهور و فلان و بهمان نزدیک به خود او بود؟ نه. نبود. پس او که بود؟

کسی که عاشق تاویری شده بود.

بله. جواب قابل‌قبولی بود. اما کافی نبود. دیگر خبری از آن عشق نبود؛ تاویری مدتها بود که مرده بود.

لایا زیر لب به مستمعین نامرئیش گفت “من کیم؟” و آنها هم که جواب را بلد بودند، یک صدا جوابش را دادند. او همان دختر کوچکی بود که با زانوهای خراشیده لب پله نشسته بود و در گرمای اواخر تابستان به گرد و خاک چرک و طلایی خیابان رودخانه خیره شده بود؛ همان دختر شش‌ساله، شانزده‌ساله، آن دختر سرکش، بدقلق، رویاپرداز، دست‌نخورده، دست‌نیافتنی. او خودش بود. بله، او همان زن خستگی‌ناپذیرِ کار و تفکر بود، اما یک لخته‌ی خون در رگ‌هایش، آن زن را ازش گرفته بود. بله، او همان زن عاشق بود، سبکبال در میانه‌ی زندگی، اما تاویری با مرگش آن زن را هم با خود برده بود. درواقع چیزی جز اصل وجودش برایش باقی نمانده بود. برگشته بود به خانه‌ی اول؛ درواقع هیچ‌وقت اصلاً خانه را ترک نکرده بود. “سفرِ حقیقی، برگشتن است.” گرد و خاک، گل و لای، لب پله وسط زاغه‌ها. و در افق، در انتهای خیابان، با آمدنِ شب، باد در میان علف‌هرزهای بلند و خشکِ مزرعه‌ای می‌وزید.

“اینجا چی کار می‌کنی لایا؟ حالت خوبه؟”

معلوم بود که یکی از بچه‌های خانه است. زن خوبی بود، و البته کمی هم متعصب و حراف. لایا با اینکه سال‌ها بود که زن را می‌شناخت، نامش را به یاد نمی‌آورد. خودش را سپرد به دست زن تا ببردش خانه. زن هم تمام راه را یک‌نفس حرف زد. در اتاق بزرگ و خنک عمومی (که زمانی محل کار کارمندهایی بود که پشت پیشخوان‌های براق، زیر نظر نگهبانان مسلح، پول می‌شمردند)، لایا نشست روی یک صندلی. گرچه دوست می‌داشت که تنها باشد، اما هنوز توان بالارفتن از پله‌ها را نداشت. زن کماکان یک‌بند حرف می‌زد و چند نفر دیگر هم با هیجان وارد اتاق شده بودند. ظاهراً داشتند برنامه‌ی تظاهراتی را هماهنگ می‌کردند. تحولات در ثو این‌قدر سریع پیش می‌رفت که آتشش اینجا را هم گرفته بود، و حتماً باید یک کاری انجام می‌شد. پس‌فردا، نه، همین فردا، قرار بود راهپیمایی بزرگی در مسیر همیشگی برگزار شود، از مرکز قدیمی شهر تا میدان کاپیتول. مرد جوانی نگاهی به لایا انداخت و با ذوق و خنده گفت “این هم از یه قیامِ دیگه تو ماه نهم!” در زمان “قیامِ ماه نهم” جوان حتی به دنیا هم نیامده بود. کل ماجرای آن قیام برایش صرفاً بخشی از تاریخ بود. حالا قرار بود که خودش تاریخ جدیدی بسازد. اتاق پر شده بود. قرار شد فردا ساعت هشت صبح جلسه‌ی عمومی همین‌جا برگزار شود. “باید صحبت کُنیا، لایا!”

لایا قدری بی‌ملاحظه و با سرعت جواب داد “فردا؟ فردا که من نیستم.” کسی که پرسیده بود لبخند زد، یکی هم خندید، آمای هم نگاه متعجبی بهش انداخت. بچه‌ها ادامه دادند به حرف زدن و داد و بیداد. انقلاب. این چه حرفی بود که زد؟ آن هم درست قبل از انقلاب. حتا اگر راستش هم همین بود.

تا موقعیت مناسب منتظر ماند و با همه‌ی چُلمنیش موفق شد که بدون جلب توجه بلند شود و جمع را که سخت هیجان‌زده مشغول برنامه‌ریزی بود ترک کند. رسید به هال، بعد به پله‌ها، و شروع کرد یکی یکی بالا رفتن. پشت سرش در اتاق پایین، صدایی گفت”اعتصاب عمومی!”، بعد شد دو صدا و ده صدا. لایا لحظه‌ای در پاگرد ایستاد و زیرلب گفت “اعتصاب عمومی”. یعنی چند قدم جلوتر، بالا در اتاقش، چه چیزی منتظرش بود؟ سکته در تنهایی؟ اگر این‌طور می‌شد کمی هم خنده‌دار می‌شد. راه افتاد و شروع کرد به بالا رفتن از ادامه‌ی پله‌ها، یکی یکی، یک پا یک پا، مثل بچه‌ها. سرش گیج می‌رفت اما دیگر ترسی از افتادن نداشت. آن جلوترها، آن گل‌های خشکِ سفید در دشت‌های بازِ دمِ غروب آرام آرام سر تکان می‌دادند و پچ‌پچ می‌کردند. هفتاد و دو سالش شده بود و هیچ‌وقت فرصت نکرده بود اسم آنها را یاد بگیرد.

منبع ترجمه (+)

درباره داستان (+)

پانویس:

[۱] Taviri
[۲] Regimental Drill Field in Parheo
[۳] Laia
[۴] Asieo
[۵] The Fort in Drio
[۶] Oring Gate
[۷] House with capital H
[۸] Odonian
[۹] Mairo
[۱۰] Aevi
[۱۱] Thu
[۱۲] Odo
[۱۳] Nio Cabinetmakers’ Syndicate
[۱۴] Noi
[۱۵] voiceprinter
[۱۶] Amai
[۱۷] Gadeo
[۱۸] Soinehe
[۱۹] Oaidun
[۲۰] Great Tower in Rodarred
[۲۱] Canyon of the Tulaevea
[۲۲] Seissero
[۲۳] Inoilte
[۲۴] A-Io
[۲۵] Benbili
[۲۶] Kingdom of Mand
[۲۷] ceëa
[۲۸] National Investors and Grain Factors Banking Association
[۲۹] The Bank
[۳۰] Temeba
[۳۱] psychogenics
[۳۲] teratogenics
[۳۳] rolltaggie
[۳۴] Koly Park

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی