مجتبی زمانی: «سربندنامه»‌ نوشته پرستو جوزانی، چرخش زنانه در رئالیسم اجتماعی

مقدمه

سربندنامه داستان کوتاه زنی است که به یک کنش عادی و روزمره مشغول است؛ زنی که کشو لباس‌هایش را مرتب می‌کند. ازاین‌دست زن‌ها در داستان‌های فارسی کم نیستند. زویا پیرزاد در مجموعه‌داستان یک «روز مانده به عید پاک» مجموعۀ کاملی از این زن‌ها آفریده است. فریبا وفی هم در مجموعۀ «پرندۀ من» راوی زنان خانه‌دار می‌شود. آثاری که به گواه تعداد تجدیدچاپ‌هایشان، هم نظر مخاطب را جلب کرده‌اند و هم بازتاب زمانۀ خودشان بوده‌اند. سربندنامه اما داستان کوتاهی است که راهش را از این قبیل داستان‌های آپارتمانی به‌خوبی جدا می‌کند. راوی زنی می‌شود که اتفاقاً به میانجی کارِ خانه از روزمرگی جدا می‌شود، هر لباس قدیمی‌ای که جدا می‌کند، یاد خاطره‌ای از گذشته می‌افتد. این توالی خاطرات از گذشته هم‌زمان می‌شود با تصاویری که در لحظۀ حالِ خود، از قاب پنجره می‌بیند. زن از بیرون پنجره شاهد اعتراضات خیابانی مردم است. کسی تیر می‌خورد. این تیر‌خوردن نقطۀ تلاقی گذشته و لحظۀ اکنون می‌شود. آینده علیه گذشته می‌شورد و زن به خیل مردمی می‌پیوندد که برای اعتراض به خیابان آمده‌اند. این یادداشت قصد آن دارد که به‌اختصار چند لحظۀ مهم را در داستان برجسته کند و به کندوکاو این نگاه متفاوت داستان بپردازد.

اتاقی از آن خود

ویرجینیا وولف در «اتاقی از آنِ خود» این‌طور استدلال می‌کند که استقلال فکری به عوامل مادی وابسته است. در واقع زنان برای نوشتن به اتاقی از آنِ خود و سالی پانصد پوند پول نیاز دارند: «به اعتقاد من، اگر ما یک قرن دیگر زندگی کنیم، منظورم زندگی معمولی است، یعنی زندگی واقعی، نه زندگی‌های کوچک و جداگانۀ فردی، و هرکدام سالی پانصد پوند درآمد و اتاقی از آن خود داشته باشیم، اگر آزادی و شهامت آن را داشته باشیم که هرچه فکر می‌کنیم بنویسیم، اگر قدری از اتاق نشیمن عمومی بگریزیم و انسان‌ها را نه‌فقط در ارتباط با یکدیگر بلکه در ارتباط با واقعیت ببینیم، همین‌طور آسمان و درخت‌ها را با هر آنچه به آن نگاه می‌کنیم، هیچ انسانی قادر نیست این منظره را نادیده بگیرد، اگر با واقعیت روبه‌رو شویم؛ زیرا واقعیت این است که کسی وجود ندارد که به او تکیه کنیم و ما تنها هستیم و با دنیای واقعی سروکار داریم.» ( وولف، ۱۳۸۳: ۶۱)

می‌توان این‌طور در نظر گرفت که رشتۀ افکار شخصیت زن در داستان کوتاه سربندنامه با اندیشۀ وولف همگرایی دارد. او اتاقی از آن خود دارد که بارها در داستان به آن اشاره می‌کند؛ اتاقی که پنجره‌ای به بیرون دارد که به میانجی آن جهان را تماشا می‌کند. راوی وقتی به استانبول می‌رود متوجه دلبستگی و اهمیت داشتن اتاقی از آن خود می‌شود.

« از حمام که آمدم بیرون، توی آینۀ اتاقی که خیلی دور از خانه‌ام بود‌ به خودم نگاه کردم.» ( سربندنامه)

اهمیت داشتن اتاقی از آن خود، آن‌جا برجسته‌تر می شود که به سیر داستان فارسی توجه بیشتری کنیم. شهلا زرلکی در کتاب «چراغ‌ها را من روشن می‌کنم» به‌درستی به این نکته اشاره می‌کند که شخصیت‌های زن داستان‌های زویا پیرزاد یا فریبا وفی، بیش از آنکه اتاقی از آن خود داشته باشند، آشپزخانه‌ای از آن خود دارند (چراغ‌ها را من روشن می‌کنم، ص. ۳۹). [f1] 

راوی در جای دیگری از داستان اشاره می‌کند که به مصاحبۀ کاری می‌رود و با همۀ مشقت‌هایی که وجود دارد، به‌دنبال استقلال مالی است. راوی زنی از طبقۀ متوسط است که این‌بار در پی داشتن قلمرویی درون مرزهای خانه نیست.

«اتاق گزینش پر از زن‌های چادری و مردهای ‌ریش‌داری بود که پیراهن‌شان را انداخته بودند روی شلوار و دگمه‌‌هاشان را تا آخر بسته بودند.»

دختری کنار پنجره

دختری محزون کنار پنجره، تصویری است که در آثار نقاشان بسیاری دیده می‌شود. یوهانس ورمیر[۱] در قرن هفدهم تصویر دختری را در حال خواندن نامه‌ای کنار پنجره می‌کشد ( تصویر ۱). اتاق تاریک است و از پنجره نور می‌‌آید. تصویر دختر که در قاب پنجره افتاده است، غمگین و محزون است. کاسپر دیوید فردریش[۲] در قرن نوزدهم «تصویر زنی مقابل پنجره» را می‌کشد. اینجا هم زنی در مقابل پنجره ایستاده و مخاطب به جهان درونی و احساسات زن دعوت می‌شود. این مضمون در قرن بیستم در کارهای سالوادور دالی[۳]، ادوار هاپر[۴] و دیگران هم تکرار می‌شود (تصویر ۲). زنی محزون، منتظر، به جهان بیرون پنجره خیره مانده است. تابلوهایی که تعبیری اجتماعی دارند. زنانی در تابلو که کاری جز خیره شدن نمی‌کنند؛ زنانی که می‌توانند مخاطب ویرجینیا وولف باشند، وقتی از بی‌عملی و بی‌مشارکتی زنان عصر خود و پیش از آن گلایه می‌کرد.

تصویر ۱: دختری در حال خواندن نامه کنار پنجره‌ای باز، اثر یوهانس ورمیر

تصویری زنی کنار قاب پنجره در شعر و داستان‌های فارسی هم بارها تکرار شده است. زری در «سووشون» سیمین دانشور یا فخرالسادات در «شازده احتجاب» از نمونه‌های اولیۀ آن هستند. فروغ فرخزاد در شعر «پنجره» به‌خوبی تصویری از کاربرد‌های اولیۀ زنی در قاب پنجره می‌سازد.

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد

و باز می‌شود به‌سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی‌رنگ

یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی

را از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم

سرشار می‌کند

(فرخزاد، تولدی دیگر)[f2] 

تصویر ۲: (راست) دختری کنار پنجره، اثر کاسپر دیوید فردریش؛ (چپ) دختری کنار پنجره، اثر سالوادر دالی

اولین کاربردهای تصویر‌سازی از قاب پنجره به ایدۀ حسرت و انتظار می‌رسد. زری در سووشون در انتظار یوسف لحظه‌های زیادی را در کنار پنجره به سر می‌برد. فخرالسادات در شازده احتجاب مدت‌ها کنار پنجره با حسرت در انتظار سرنوشت تلخ خود می‌نشیند. بعدتر‌ها گلی ترقی در داستان‌های مجموعۀ «جایی دیگر»  اتوبوس شمیران و جایی دیگر) زنانی را تصویر می‌کند که کنار پنجره به یاد خاطرات کودکی خود می‌افتند. پنجره در کارهای گلی ترقی مرزی بین گذشته و حال می‌شود. با شروع دهۀ هشتاد و رونق گرفتن داستان‌های آپارتمانی تصویر «دختری در قاب پنجره» کاربرد تازه‌ای پیدا می‌کند. زنان داستان‌های زویا پیرزاد هرکدام راهی پیدا می‌کنند تا ملال و روزمرگی خود را به میانجی قاب پنجره نمایش دهند. راوی در داستان همسایه‌ها، از مجموعۀ «طعم گس خرمالو»، از پشت پنجره‌اش، پنجرۀ آشپزخانۀ همسایه را می‌بیند. آنجا زنی هست که همان‌کارهایی را انجام می‌دهد که راوی انجام می‌دهد. پنجرۀ روبه‌رو آینه‌ای است برای گزارش روزمرگی راوی.

پنجره در داستان کوتاه سربندنامه هم حضور پررنگی دارد. راوی زنی است که در آستانۀ نو شدن سال، کمد لباسی خود را مرتب می‌کند. او از پنجرۀ اتاق خود اتفاقات خیابان را مشاهده می‌کند. نویسنده حضور دو چیز در اتاق زن را روشن می‌کند: پنجره و تلویزیون. تلویزیون ابزاری است که دیگران از طریق آن دنیا را برای راوی ترسیم می‌کنند. پنجره ابزاری است که راوی از طریق آن مستقیم و بی‌واسطه دنیا را می‌بیند. راوی خود در جایی از متن به این دوگانه اشاره می‌کند:

«اگر اهل تلویزیون هم نباشی وسط روز رفتن برق را نمی‌فهمی. این مستطیل سیاه هم شده مثل پارچۀ عزا، افتاده گوشۀ خانه. اصلاً نمی‌شود روشنش کرد. روشنش کنی که چه؟ این‌طرف که همه دروغ می‌گویند. اگر توی خیابان‌ باشی، می‌فهمی آن‌طرف هم همین‌طور است؛ دروغ، دروغ، دروغ. انگار از دو دنیای مختلف حرف می‌زنند که از قضا، آن دنیایی هم نیست که تو داری تویش زندگی می‌کنی. اصلاً شاید یکی از همین روسری‌ها را انداختم رویش، حداقل برای عید یک رنگی بگیرد خانه.»

در واقع اینجا پنجره برای راوی ابزار آگاهی می‌شود. راوی دنیا و واقعیت را از پنجره می‌شناسد تا از رسانه. راوی اتفاقات خیابان را از نزدیک می‌بیند و به این ادراک می‌رسد که باید اجبارها و تحمیل‌های گذشته را رها کند (روسری‌ها [f3] را می‌سوزاند) و به جمعیت بپیوندد.

آزادی اجتماعی و سیاست بدن

سربندنامه داستان زنی از طبقۀ متوسط است. راوی در حین مرتب‌کردن کشوی لباس‌هایش خاطراتی را که با هر لباس گره خورده است، مرور می‌کند؛ خاطراتی که هرکدام به‌نوعی با زندگی طبقۀ متوسط در سال‌های پس از جنگ گره خورده است. دخترانی که با جشن تکلیف و آن شکوفۀ صورتی روی مقنعه با ایدئولوژی آشنا می‌شوند. اولین جمع‌های مختلط را در مراسم شب‌های قدر تجربه می‌کنند و بعد در زمان دانشگاه یار می‌جویند و یک زندگی اجتماعی دوگانه را آغاز می‌کنند. در درون مرزها با گزینش و محدودیت کنار می‌آیند؛ ولی طعم آزادی اجتماعی را در استانبول می‌چشند. راوی سربندنامه هم مانند کلاریس در رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» تعلقات طبقۀ متوسطی دارد.

مسئلۀ محوری در داستان سربندنامه، بدنمندی و پوشش است. جنگ راوی با ایدئولوژی است. ایدئولوژی به حذف بدن زنانه از اجتماع تمایل دارد. راوی از گم‌شدن بدن کودکی‌اش در مقنعه یا گم‌شدن خواهرش در سیاهی چادر شکایت می‌کند. نویسنده با هوشمندی غیاب بدن از زندگی اجتماعی درون مرز‌ها را در خاطرات راوی در استانبول (اولین خارج) برجسته می‌کند. در سفر خارج از کشور است که راوی بدن خود را در آینه می‌بیند و آن را بیشتر و بهتر حس می‌کند؛ گویی چیزی را که تاکنون پوشیده بوده و مخفی کرده‌اند دوباره کشف کرده است.

«بااین‌حال در هتل هنوز بوی خانه لابه‌لای لباس‌هایم بود و درِ چمدان را که باز کردم خورد توی دماغم. تا نرفتم زیر دوش و از شامپوهای هتل به موها و تنم نمالیدم، نفهمیدم که چقدر راه آمده‌ام. از حمام که آمدم بیرون، توی آینۀ اتاقی که خیلی دور از خانه‌ام بود‌، به خودم نگاه کردم.»

در استانبول مست می‌کنند و می‌رقصند و بادهای شهریور دور ساق‌های برهنه‌شان می‌پیچد. بدنی که وقتی کشف شد دیگر چیزها مثل سابق باقی نماند. می‌خواهند بدن بازکشف‌شده را دوباره به زندگی دوگانۀ ایدئولوژی‌محور برگردانند. «روی همین شاه‌عباسی‌هایی که از تاروپودشان بوی شکوفه‌های پارچه‌ای می‌آمد؛ بوی جشن تکلیف»؛ کاری که اثر نمی‌کند.

در واقع، همین کشف بدن در یک انسجام واحد داستانی، تفاوت داستان کوتاه سربندنامه با ادبیات آپارتمانی است. در رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» کلاریس بدن ندارد؛ نه خود را در آینه می‌بیند، نه کنش جسمانی دارد. راوی داستان کوتاه سربندنامه هم زنی است که بدنش را کشف کرده است و از لذت کشف خود به وجد آمده است. در پایان داستان می‌رقصد و کنش اعتراضی دارد. او دیگر تنها و محزون و مشاهده‌گر نیست.

یک چرخش زنانه

رابطه بین ادبیات واقع‌گرا و جامعه، رابطه‌ای پیچیده است. رمان‌هایی مانند «کلبۀ عمو تم» نوشتۀ هریت بیچر استو یا رمان «کشتن مرغ مقلد» اثر هارپرلی، نمونه‌های خوبی از تأثیر ادبیات بر جامعه هستند. هردو رمان به گسترش جنبش‌های احقاق حقوق سیاهان کمک کرده‌اند. کتاب‌هایی مانند اتاقی از آنِ خود از ویرجینیا وولف هم به پاگرفتن جنبش‌های فمینیستی کمک کرده است. احتمالاً سانسورچیان فرهنگی از طرفداران این نظریه باشند که ادبیات بر جامعه تأثیر می‌گذارد. از طرف دیگر، بخش بزرگی از ادبیات داستانی هم تلاش مستقیمی برای تأثیرگذاری بر جامعه ندارد. برای نمونه، رمان‌های بزرگی مانند «تربیت احساسات» فلوبر، «سرخ و سیاه» استاندال یا غالب داستان‌های کوتاه بورخس را می‌توان بیشتر بازتاب واقعیت درونی جامعه دانست تا تلاشی برای تأثیرگذاری بر آن. مسئله این است که رابطۀ ادبیات و جامعه، رابطه‌ای دو سویه است. همان‌طور که ژاک رانسیر در مقالۀ «سیاست ادبیات» اشاره می‌کند، نویسنده می‌تواند مرزهای سیاسی اجتماعی را به چالش بکشد. نویسنده با بازتعریف واقعیت به ایجاد امکان‌های جدید برای تفکر و عمل سیاسی کمک می‌کند. رانسیر معتقد است که ادبیات می‌تواند به ما کمک کند تا جهان را به شیوه‌ای جدید ببینیم و درک کنیم. این تغییر در درک می‌تواند به تغییرات سیاسی و اجتماعی منجر شود. به داستان سربندنامه می‌توان از منظر رانسیری نگاه کرد. داستان از همان ابتدا با میانجی مرور خاطرات راوی به نقد سرکوب زنانگی در جامعه می‌پردازد. داستان جلوتر که می‌رود که با ذکر نمونه‌های متوالی به نقد جامعه و طبقۀ متوسط می‌پردازد. اتفاقی که داستان سربندنامه را از داستان‌های دیگر طبقه‌متوسطی متمایز می‌کند همین ناراضی بودن از تجربۀ زنانگی در جامعه‌ای سرکوب‌شده است؛ اتفاقی که در داستان‌های زویا پیرزاد، فریبا وفی یا گلی ترقی به‌عنوان نویسندگان زن طبقه‌متوسطی نیفتاده بود. راوی در داستان سربندنامه دست به عصیانی می‌زند که کلاریس در رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، از آن چشم پوشید.

منابع:

-– چراغ‌ها را من روشن می‌کنم، شهلا سرلکی[ ، تهران: انتشارات نیلوفر،۱۳۹۱، نسخۀ فیدیبو، ۸۲ صفحه.
– اتاقی از آن خود، ویرجینیا وولف؛ ترجمۀ صفورا نوربخش، تهران، نیلوفر، ۱۳۸۳، نسخۀ فیدیبو، ۸۵ صفحه.
– داستان‌کوتاه سربندنامه[f5] ، https://baangnews.net/20283
– فرخزاد، فروغ. تولدی دیگر، تهران: انتشارات مروارید،۱۳۴۶.
– Rancière, J. (2011). The politics of literature. Polity Press.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی