
شهریار مندنیپور در مقالهای کوتاه، « ادبیات زخمی ایران در حکومت اسلامی، سرکوبها و خلاقیتها- مقدمهای در موقعیت ادبیات ایران در آستانه سالگرد قیام ژینا» نقدهای جدی به داستان فارسی و داستاننویسی امروز ایران دارد. سوای تعهدی که به ادبیات داستانی حس میکنم؛ شهریار، استاد و دوست من است و به همین دلیل خودم را موظف دیدم به چند نکتهی نادقیق در مقالهای او اشاره کنم. به نظرم نقد و نقد بر نقد به درک بهتر ما از امروز و دیروز ادبیات داستانی ایران یاری میرساند. در این نوشته، من فقط به نقد او بر داستانهای نوشتهی زنان میپردازم و نشان میدهم که دریافت او در این مورد کاستیهایی دارد.
در سه پاراگراف اول، مندنیپور از داستان نویسان دههی شصت میگوید که «قیدهای ایدئولوژیک و یا تعهدهای اجتماعی-سیاسی نداشتند، یا اگر داشتند، تعهد اصلی آنها به زیباشناسی هنر داستاننویسی بود»، نسلی که «از لحاظ تولید کمی داستانهای درخشان و خوب هم سرآمد بود» و از آنجا نقبی میزند بر نقد خود از آثار زنان نویسندهی دهههای ۷۰ و ۸۰.
در دریافتی که چندان با توالی زمانی منطبق نیست، مندنیپور موفقیت داستانهای زنان – با دستهبندی «آشپزخانهای» و «آپارتمانی» – را به «دورانِ گستردگی آزادی مجازی» نسبت میدهد در حالی که موفقیت داستانهای زنان یا ادبیات با محوریت زن به پیش از دوران رواج اینترنت و همان طور که اشاره میکند به دهههای ۷۰ و ۸۰ شمسی برمیگردد. او با اشاره به «دورانِ گستردگی آزادی مجازی» نقدش را آغاز میکند:
« درهمین دورانِ گستردگی آزادی مجازی، دو عارضۀ مهم در ادبیات ایران بروزکرد:۱ –داستانهای آشپزخانهای و ۲– داستانهای آپارتمانی: هر دو راحتخوان، مناسب کشتن وقت، بدون ایجاد درگیری فکری با خلاقیت داستانی، و پدیدآورندۀ نوعی تظاهرِ روشنفکری و خوانندگی… (تاکیدها از مندنیپور است).
و پدیدهای که به چشم میآمد: ازدیاد نویسندگان زن بود. منتها بیشتر آنان (و نه همه) هیچ خویشاوندی با ادبیات ناب نداشتند. رمانهایشان بیشتر عامهپسند بودند.
این گونه رمانها و داستانها، گمانم حمایت مستقیم و غیرمستقیم اتاق فکر حکومت را هم داشتند.»
به این ترتیب او سه پدیدهی درهمتنیده را از جمله عوامل انحطاط داستاننویسی ایران در دو دههی مذکور میداند: اول، رواج داستانهای «آشپزخانهای» و «آپارتمانی»؛ دوم، ازدیاد نویسندگان زنان که بیشتر آنها هیچ خویشاوندی با ادبیات ناب نداشتند و سوم، حمایت مستقیم و غیرمستقیم اتاق فکر حکومت (تاکیدها از من است). «پیشنمونهی» این رمانها چیست؟ چراغها را من خاموش میکنم نوشتهی زویا پیرزاد. درباره هر یک از ادعاها جداگانه مینویسم.
من، برعکس مندنیپور، معتقدم رواج داستانهایی که، حتی به تکرار و مشابه هم، درگیریهای زنان را بازتاب میدهند نشانهای است از فراگیر شدن ادبیات داستانی به عنوان ابزار بیان خویشتن و این خود یک موفقیت بزرگ است. ایرادی در این نمیبینم که زنان از مشغولیتهای خود بگویند، اگرچه او دربارهشان بنویسد:
«ترکیب «رمان آشپزخانهای» را وقتی ساختم که دیدم در این گونه رمانها، و سرنمون مشهورشان، ماجرای زنی خانهدار را روایتمیکنند که همۀ هم و غمش این است که برای شکم بچهها و شوهرش چی بپزد و چه تدارک ببیند. بعنوان یک زن خانهدار، منزل را چطور بچرخاند. یعنی نمونۀ «زن خوب فرمانبر پارسا»… از این زنان شخصیت اول رمان، هیچ درونی، هیچ غریزه زنانه و حس فمنیستی نشان داده نمیشود چون اینها هم در حجاب اسلامیاند.»

نمیدانم مندنیپور از کدام داستانها حرف میزند که برای خوشایند شوهر نوشته شده اند و «حس فمینسیتی» از نظر او چیست، اما من سه رمان زنانه را به خاطر میاورم که خانه را «کشور» و خانواده را «ملت» زن میداند: سووشونِ سیمین دانشور، چراغها را من خاموش میکنمِ زویا پیرزاد، و پرندهی منِ فریبا وفی. زریِ سووشون بارها به کرات تکرار میکند که خانهاش، کشور اوست. کلاریسِ چراغ ها بیش از زری نگاهش به فعالیت اجتماعی هست. زنِ بینامِ پرندهی من هم که نشانهای از علاقه به چیزی فراتر از خانه نشان نمیدهد، سخت در بازنمایی داستانی درگیریها و تمنیات خود و بیاعتنایی طرف مقابلش موفق است و این موفقیت کمی نیست. در هر سهی این رمانها، تقلای زنان برای کسب عاملیت چشمگیر است، هر سهی این رمانها در نشان دادن «عمق احساسات» زنان قهرمانشان موفقند. مندنیپور در مقالهاش به تلویح به چراغها را من خاموش میکنم اشاره کرده و نوشته است که «در یکی از همین رمانهای پیشنمونه ( Prototype)، زن داستان، گوشهکنار قلبش کششی به مردی دیگر دارد. ولی هیچ عمقی از این احساس نوشته نشده. چراغ این احساس خاموش است.» متاسفانه کتاب الان در دسترس من نیست اما تا آنجا که به خاطر میآورم، رمان خیلی خوب احساسات کلاریس را در نهایت ایجاز و زیبایی بازنمایی میکند.
مورد دوم یعنی آنجا که مندنیپورحکم قاطع میدهد که با ازدیاد نویسندگان زن، داستانهایی تولید شده است که «هیچ خویشاوندی با ادبیات ناب نداشتند»، نمیدانم منظور او از ادبیات ناب[۲] و خویشاوندی چیست. تصور من این است که ادبیات ناب چیزی است مثل خدا که هر چه نویسنده پیش میرود، به آن نمیرسد. از این نظر، باید ادبیات ناب را تعریف کرد و معیارهایی برای تعیین نزدیکی هر داستان به ادبیات ناب داشت. اگر این معیارها را عناصر داستانی، «آن» داستانی، تخیل داستانی، نثر داستانی و آشناییزدایی بدانیم چراغها را من خاموش میکنم، برخلاف آنچه مندنیپور میگوید نمرهی خوبی میگیرد، پرندهی من هم.
نکتهی سومی که مندنیپور به آن اشاره میکند، «این گونه رمانها و داستانها، گمانم حمایت مستقیم و غیرمستقیم اتاق فکر حکومت را هم داشتند»، نیاز به بحث بیشتری دارد. اثبات «حمایت مستقیم … اتاق فکر حکومت» نیاز به سند و مدرک معتبر دارد و با یک «گمانم» نمیشود داستاننویسانی را متهم کرد. وجه پنهان این جملهی او، مفید بودن به حالِ یا دستکم بیضرر بودن داستانهای آشپزخانهای، آپارتمانی و ناخویشاوند با ادبیات نابْ برای حکومت است. سیر وقایع نشان میدهد که این داوری درست نیست؛ بازنمایی فضای مردسالار سرکوبکنندهی اطراف زنان در داستانهای زنانه یکی از ارکان آگاهی زنان به وضعیت خود و کسب عاملیت آنها بوده است. اثبات این که کدام یک، مردم (در اینجا نویسندگان) و حکومت، دیگری را هدایت میکرده، دشوار نیست: زنان بودند که صدادار میشدند و حکومت بود که به نادیده گرفتن آنها عادت داشت. زنان خود فضا را برای بیان خود باز کرده بودند. خیل داستانهای به زعم مندنیپور شبیه هم، نشان از تشنگی آنها به بیان خود و جامعه به شنیدن آن داشت. شاید حکومت از سوی چنین داستانهایی احساس خطری نمیکرد یا دستکم احساس خطر کمتری میکرد اما این به معنای «حمایت مستقیم و غیرمستقیم» نبود. درغیرداستانیترین حالتش، زنانی حدیث نفسشان را رنگ و رویی داستانی زدند و منتشر کردند و راه را برای نسلهای بعدی و ادبیات غیرشخصیتر گشودند. چه کسی میتواند دربارهی رمانهای زنان در دهههای ۷۰ و ۸۰ بدون یادکردن از کولی کنار آتش منیرو روانیپور، سنج و صنوبر مهناز عطارها، نگران نباش مهسا محبعلی و شبیه عطری در نسیم رضیه انصاری در دههی هشتاد و خرگوش و خاکستر محبوبه موسوی در دههی نود سخن بگوید؟
در پایان، اگرچه صفتهای «آشپزخانهای» و «آپارتمانی» الزاما طنین منفی ندارند، به نظر میرسد داستانهای ایرانی بخصوص آثار زنان ایران اقتضای دستهبندیهای دیگری هم داشته بودهاند. اگر قرار به دورهبندی و گروهبندی ولو به اجمال باشد، جای دستههای دیگری اینجا خالی است، دستههایی که در همان دهههای هفتاد و هشتاد هم ناقض وجوه منفی صفتهای آشپزخانهای و آپارتمانی و سانتیمانتال بودند.
پانویس:
[۱] شاید منظور مندنیپور از «ادبیات ناب» چیزی باشد که دردنیای انگلیسیزبان به آن Literary Fiction میگویند، داستانهایی متفاوت از بازاریها و پرفروشها. خیلی از مجله های مهم مثل پاریس رویو و نیویرکر ادعا میکنند که فقط Literary Fiction چاپ میکنیم. خیلی از واسطهها هم می گویند ما فقط دنبال Literary Fiction هستیم.