ادبیات داستانی ایران

از ما

امین عسکری‌زاده: دو یاقوت کبود

اروند چگونه آن همه درد را در دلش تاب آورده بود. آن چشم‌های معصومی که راه به دریا داشتند، آن مژه‌های غبارآلود و آن گونه‌های استخوانیِ آفتاب‌سوخته که در آن ظلمات، زیر موهای بور و تُنُکِ صورت امیر به رنگ صورتی کم‌رنگ درآمده بودند.

ادامه مطلب »
از ما

بهرام مرادی: نصیر

می‌گفت می‌گفت می‌گفت و من کُرک‌وپَرم ریخته بود که دارن می‌برن بکشنت، دارن طنابو می‌ندازن گردنت، دارن سربه‌نیستت می‌کنن و تو این همه شدوناشدا رو موبه‌مو ثبت می‌کنی که چی؟ که کجا ببری‌شون، برا کیا تعریف‌شون کنی؟

ادامه مطلب »
از ما

علیرضا جوانمرد: ماجرای آن دو فرشته‌ی مهربان که فرزندشان را برای عروس زیبا جا گذاشتند!

عروس زیبا صدای ترک خوردن تیر سقف را شنید. همان تیر که تازه تعمیر کرده بود. نو بود. قاعدتا نباید ترک می‌خورد  و اگر می‌شکست سقف قاعدتا هوار می‌شد. این عروس زیبا، در این روستا غریب بود.

ادامه مطلب »
از ما

الهه هدایتی: سنگ قبری برای یک صورت

محسن ابریشم‌چی هستم. بله. برِخیابان‌ ولی‌عصر، پایین‌تر از خیابان توانیر، توی پله‌ی هفتم، دفتر املاک داریم. بیست سال است کل محل من را می‌شناسند. والله شش ماه است من دارم بازجویی می‌شوم.

ادامه مطلب »
از ما

امیر محمدی: گیاهمرگی

می‌گفت: «بیچاره‌تر از منی که دستی گرفته ریشه و ساقه‌ات را و مجال جُنبیدنت به‌قدر لرزشی‌ست یا تکانه‌ای از سر بی‌حوصلگی. و خوشبخت‌تر از تو منم که با یک پا لنگیده‌ام از شهری به شهر دیگر.»

ادامه مطلب »
از ما

کوشیار پارسی: مُشک و گِل

مریم سرزنده، زیبا و کُشنده بود – آخری به ویژه برای من و جیب ِ من. پستان‌هاش، دو کیسه‌ی پر و پیمان، بیش‌تر برای مکیدن تا کدام لذت ِ بزرگ‌سال دیگر و انگشت‌هاش بیشتر برای مشت و مال خمیر ِ تن و نوازش نرم در گرفتن زندگی به زیر ِ دست‌هاش. هنرهاش بی‌اندازه بود و توانایی‌هاش کم‌نظیر.

ادامه مطلب »
حسین آتش پرور، کاریکاتور، اثر احمد بارکی زاده.
از دست ندهید

حسین آتش‌پرور: ماهى در باد

شنِ روان موج خورد و تا ساق ِ پاى «حسینا» بالا آمد. گرد و خاک‏ چرخ زد. موج، بالاتر آمد و «حسینا» به ‏نفس نفس افتاد. گلویش خشک‏ شد و زبانش از حلق بیرون زد. گِردباد او را به ‏خود کشید. زیر پایش ذره‏ ذره خالى شد و تاریکى او را بلعید. باد با خود گفت: آخرین موجود زنده‏‌ى «شوراب» هم هیچ شد.

ادامه مطلب »
از ما

ناصح کامگاری: در تب و تاب کابل

  به خیابان دانشگاه رسیدم. انبوهی از مردم در پیاده‌رو ایستاده بودند و از پشت نرده‌های دانشگاه دست در دست دانشجویان نهاده بودند. از بلندگو صدای سرودخوانی می‌آمد. یک‌باره صدای شلیک برخاست.

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: «وقتی قدرت می‌میرد»، نگاهی به عناصر خیر و شر در داستان کوتاهِ «داش‌آکل» نوشته‌ی صادق هدایت

درون‌‌مایه‌‌ی داستانِ کوتاهِ داش‌‌آکل بر سه عنصرِ عشق، قدرت، مرگ بنا می‌‌شود؛ سه عنصری که در استحاله‌‌ی بی‌‌وقفه به یک‌‌دیگر، نه تنها سرنوشت شخصیت‌های اصلی‌‌ی داستان، که هم‌‌چنین سرگذشتِ جهانِ غم‌‌انگیزی را رقم می‌‌زنند که در آن سرانجام مرگِ داش‌‌آکل تبدیل به نمادِ بی‌‌فرجامی‌‌ی انسانی می‌‌شود که جست‌‌وجوی نوش‌‌داروی زخمِ قدرت را به‌ناکامی بازگشته است.

ادامه مطلب »
از ما

سعید جوزانی: جنگ سرد در انزلی

مادرم آن گوشه‌ی هال، زیر قاب عکس لنین روی ویلچر نشسته، منتظر چتوَل وِدوچکای ناشتاش. ده‌سال پیش که پدرم خبر فروپاشیِ شوروی را توی حمام به‌ش رساند، سُر خورد و افتاد و لگنش شکست. بد جوش خورد و ویلچری شد.

ادامه مطلب »
از ما

مرتضی خبازیان‌زاده: دشنه‌های بغدادی

وقتی با صدای آسمان بیدار شدم، آمینه در اتاق را باز کرده بود و باد نمناک بارانی خواب را از سرم برد. بعد با صدای بلند که عصبانیت از آن می‌بارید، گفت: دم در کارت دارند. نمی‌دانم در خواب‌بیداری صدایش را شینده بودم که با ابراهیم حرف می‌زد یا انتظار دیدن کسی غیر از او را نداشتم.

ادامه مطلب »
از ما

مهدی معرف: بودن یا شدن- داستان «اگر مرا بزنند…» نوشته غلامحسین ساعدی  

تمام تلاش شخصیت داستان ساعدی، از نمونه‌های منحصر به فرد ادبیات زندان این است که حق تصمیم‌گیری را برای خود نگه دارد. این حق امری ذهنی است. پس جسم را پیشکش می‌کند که از حریم ذهن و تصمیم ذهنی محافظت کند.

ادامه مطلب »
از ما

سمیه کاظمی حسنوند: آشیانه ارواح سرگردان

مرد گفت: نعمت… نعمت… امشبم هیات غذا می‌دن. دیشب قورمه سبزی بود و امشب قیمه است. دیدی دیشب چه قورمه ای دادن! پرگوشت و دنبه! بعد با صدای آرامی دوباره گفت: فقط کاش کنارش یه نخود تریاک هم می¬دادن. به حضرت عباس خیییلی ثواب داره.

ادامه مطلب »
از ما

قاضی ربیحاوی: «داوود» – یک داستان کوتاه برای منصور کوشان

کارِ من خواندن دیدن شنیدن و مراقبت از حریم هنرست که تا اطلاع ثانوی‌ها استعمالالات آن را هم ممنوع کرده‌ایم. به قول شما آنها توجه ندارند که اصل مبارزه است نه مماشات. مماشات. اجازه بدهید فرهنگ لغت همین‌جاست: باهم راه رفتن، مدارا کردن. با کی؟ با مهاجمین به فرهنگ اصیل ما. خیال کردم زیر دارید لب آواز می‌خوانید. ببخشید.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

بانگ نوا-«رشت، ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان» نوشته شهلا شهابیان با اجرای فرخنده عزتی

«رشت، ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان» داستانی به قلم شهلا شهابیان است که پیش از این در نشریه ادبی بانگ منتشر شده است. این داستان را با اجرای فرخنده عزتی و با تدوین شقایق قدسی می‌‌شنوید:

ادامه مطلب »
از ما

مصطفی فلاحیان: دریا پلاژ

آبِ کف‌آلود آمد روی پاها و دمپایی‌های زن و ماسه بر جای گذاشت. «اون پرچم رو می‌بینین، تا اونجا می‌برم و میارم.»زن پهنه‌ی دریا را با نگاهش کاوید، فقط موج دید و کسانی که در نزدیکی ساحل تن به آب زده بودند.

ادامه مطلب »
از ما

فرهت فرخی: مشاع

روی نقشه می‌توانیم ببینیم که «تهران دارد پنجه می‌کشد و از کوه بالا می‌رود.» این پنجه‌کشیدن‌ها از مدار سی‌و‌پنج درجه و هفتاد‌و‌هشت دقیقه‌ی شمالی شروع می شوند. کوه‌ها را با کوچه‌های تازه شیار می زنند. کمی بالاتر از این عرض شمالی، یکی از شیارهای تک‌افتاده روی نصف‌النهار پنجاه‌و‌یک درجه و سی‌و‌هشت دقیقه‌است.

ادامه مطلب »
از ما

حسین رحمت: ماه

می‌رفتم  زیر سر خاتون را بلند می‌کردم و کنار تخت‌اش می‌نشستم. اخبار جنگ نفس‌ خاتون  را تب‌آلود کرده بود.

ادامه مطلب »