
الهه هدایتی: آدیداس سهخط کو
موسی میرود سمت مسجد کاشانک که دوباره آدیداس را بردارد. کجکی مینشینم روی موتور. کاشانک مثل شمیراننوِ ما نیست همه زلزل آدم را بپایند که آمار بگیرند.

موسی میرود سمت مسجد کاشانک که دوباره آدیداس را بردارد. کجکی مینشینم روی موتور. کاشانک مثل شمیراننوِ ما نیست همه زلزل آدم را بپایند که آمار بگیرند.

آنچه برای من در منشور ادبی و فکری یا «بوطیقای کوندرا» اهمیت دارد و غالباً بهعنوان ملاکهایی برای ارزیابی رمان معاصر قرار میدهم «چهار ندای رمان» اوست که من بر آن دل نهادهام، زیرا این نویسنده نه بومی و ملّی، بلکه اروپایی و جهانی میاندیشد و از نظر من منشور ادبیاش، رهنمودی فراگیر برای خوانش رمان میتواند قرار گیرد.

در این جستار میخواهیم به روندهای تكامل دو «نوع» شعر و نقاشی، در ایران بعد از اسلام بیندیشیم. میخواهیم به نقشهایی بنگریم كه روند تاریخ بر پیكر این دو «نوع» هنری به جای گذاشته است. میخواهیم چراییی تفاوت روندهای تكامل این دو «نوع» هنری بیندیشیم.

دارد میرود که بپرسد. اتوبوس خط ۷ خیابان Bathurst از شمال به جنوب میبردش. کنار پنجره نشسته، رو به خیابان روشن صبح دارد. نور پریدهی آسمانی نیمابری نیمآفتابی بر پلکهای هنوز سنگین از خواب دمِ صبح نرم و خوش مینشیند.

روزنامه ترو Trouw که در هلند منتشر میشود در صفحههای ضمیمه خود، جواب نویسندگان به پرسشهای ماکس فریش، نویسنده آلمانیزبان سوئیسی را چاپ میکند. پاسخهای نسیم خاکسار به این پرسشها:

رمان «برای تو» تلاش دردناکی است تا نویسنده بتواند به گذشتهای نگاه کند که موقعیت امروز او را رقم زده است. راوی در رمان «برای تو» سطر به سطر حافظهاش را بازخوانی میکند و در این بازخوانی، ترسی از مواجهه با ترسناکترین لایههای ضمیرش ندارد.

خر که هیچ نفهمیده بود گفت” توبره را زمین بگذار و قدری بیاسای!” پیر گفت “نمیشود! در میرود!” خر پرسید “مگر چه در توبره داری؟!” پیر خندهای زد و گفت “خدای عزّ و جل را!”

من مدت هاست از عالم خواب دورافتادهام. از فرسودگى ست یا پریشانى یا بى انتظارى، نمى دانم. دیگر خوابم انقدر سنگین یا عمیق یا دراز یا آسوده یا یک طورى که باید باشد، نیست، تا در عرصهء آن دستى هم به عالم خواب دیدن بتوانم دراز کنم.

ساده- و رواننویسی و نیز خلق تصویرهای رئالیستی از ویژگیهای بارزِ رمانها و داستانهای رعنا سلیمانی است. در جدیدترین رمان او به نام خِنِش (خارشِ تن) هم میتوان به روشنی این ویژگیها را بازشناخت.

خبر مرگ موسی ناگهانی بود. کسی باورش نمیشد. همه هاج و واج مانده بودند. خبر را همان صبح مجید آورد. ما نشسته بودیم و بازوهای بیکارمان را روی لولههای کلفت یله داده بودیم. هیچکس حرفی نمیزد.

صد دلاری را داخل دستگاه رولت کرد و شمارههای یک، نه، هشت و نه را پر کرد و دکمۀ بزرگ قرمز را فشار داد. گردونه چند بار چرخید و روی هیچ کدام از آنها ننشست. شرط را سه برابر کرد و دوباره همان شمارهها را زد. گردونه چرخید و دوباره هیچ کدام از آن شمارهها نبردند.

نیما بر این باور بود که ذهن انسان باید در طبیعت، و از طریق طبیعت کار کند، تا قدرت اعتراف و بازگویی شکستها و خطاهایش را داشته باشد، بیآنکه درصدد برآید ازدنیای مادّی بگریزد.

در رمان «توکای آبی» نوشته حامد اسماعیلیون روند مهاجرت یک فعال سیاسی و پیامدهای آن در زندگی او را بررسی کردهایم.

جمشید دیگر خود را متعلق به جهانِ زندگان نمیدید و فکر میکرد که تا پا از بیمارستان بیرون بگذارد، رهگذرانِ پیادهرو رازش را از پیشانی خواهند خواند و از او دوری خواهند کرد. قسمتِ پُرِ لیوان این بود که حداقل از یک بیماریِ لاعلاج میمُرد و نه یک مرگِ خندهآور آنچنان که در خاندانِ او مرسوم بود.

روانشناس رمان کیکاووسی نه تنها میکوشد با پرسشهای مکرر خود به معمای قتلهای عجیب پی ببرد، بلکه از منشی خود – که از شمّ پلیسی هم بیبهره نیست – میخواهد متهم را دنبال کرده، مدارکی جهت اثبات جرم متهم بیابد و در واقع، نقشی معادل “کارآگاه” به او میدهد.

به زبان فارسی دو ترجمه از گیلگمش در دست است: ترجمه احمد شاملو و ترجمه داود منشیزاده. در این میان فقط ترجمه شاملو آماج حملات متعدد قرار گرفته. این موضوع را بررسی میکنیم.

در زنان بدون مردان سخن بر سرِ سرگذشت پنج زن است. نقطهاشتراکِ آنها دغدغهی بکارت است؛ رنجِ پنهان و عریان از دغدغهای زنستیزانه و دردآور. آنها بر مبنای نگاههای متفاوتشان به هستی و عشق از ماجراهایی غریب میگذرند و فرجامهای گوناگون مییابند.

همین که سر برداشت دید رانندهی تاکسی از آینهی جلو نگاهش میکند. حتما دنبال فرصتی میگشت سر صحبت را باز کند. همان اول هم که مقصدش را گفته بود راننده مشکوک نگاهش کرده بود، انگار میخواست بگوید: چرا آنجا؟

دشمنی بین پدرم و پسرعمویش، خبیر، از همان وقتی که چشم باز کردیم، جزئی از زندگی ما شده بود، و آن روز که پدرم گفت که برمیگردد و در را پشت سرش بست، من و خواهرم نگران به هم نگاه کردیم، احساس میکردیم که از آن جنگ و جدال برنمی گردد.

موضوع محوری رمان، مادر و زمین، انسان و طبیعت است. هدف نویسنده تاکید و هشدار دادن مردم به آن نکته است که زمین با تمام صبر و تحمل ازلی احتیاج به محبت و غمخواری دارد. و نه تنها زمین، بلکه آب، ماهی، پرندگان، حیوانات همه در یک حلقهاند و انسان در محور این حلقه قرار دارد.

در مجموعهداستان روشنفکر کوچک، کلماتِ شادی و شوق و کِیف از فرکانس بالایی برخوردارند و شخصیتها مثل قهرمانانی نجاتیافته از بیعدالتی رفتار میکنند تا مجرمانی گرفتار. آنها پیش از آنکه به زندان برسند در کمیته شکنجه شدهاند ولی آن را به سخره و بازی گرفتهاند.