
صادق ممقلی، داروغه اصفهان: کشف یک شاهکار فراموششده – در گفتوگو با مهدی گنجوی
در این مصاحبه، مهدی گنجوی درباره رمان «صادق ممقلی: داروغه اصفهان یا شرلوک هلمس ایران» نوشته کاظم مستعانالسلطان صحبت میکند که آن را به انگلیسی

در این مصاحبه، مهدی گنجوی درباره رمان «صادق ممقلی: داروغه اصفهان یا شرلوک هلمس ایران» نوشته کاظم مستعانالسلطان صحبت میکند که آن را به انگلیسی

نبودِ کارآگاهِ زن در پلیسِ ایران، زمینهسازِ پیدایشِ قهرمانانی زن در نقشِ روزنامهنگار یا وکیل در ادبیاتِ جنایی شده، اما ساناز اقتصادینیا در رمانِ «آوا»، زنی را به صحنه میآورد که در انگلستان افسرِ پلیس است. او با این شخصیت، هم معمایِ قتل را پیش میبرد و هم از دغدغههایِ زن بودن، مهاجر بودن و تنهایی در جامعۀ مردانه میگوید؛ روایتی که هرچند با فضاسازیِ پرجزئیات، گاه از ریتمِ یک داستانِ پلیسی فاصله میگیرد، اما خواننده را برایِ شنیدنِ ادامهٔ ماجرایِ «آوا» مشتاق نگه میدارد.

نویسنده معتقد است که هراسِ فرهنگ از مدئا، نه به خاطر جنایتهای او (کودککشی و انتقامجویی)، بلکه پیش از هر عملی، از «هستیِ مرزی» او سرچشمه میگیرد. مدئا چون در هیچیک از نقشهای تعریفشدهی زنانه (همسر، مادر، دختر، شهروند) نمیگنجد و از همهی طبقهبندیهای فرهنگی فراتر میرود، خودِ وجودش به مسئلهای برای نظمِ نمادین تبدیل میشود. از این رو، تراژدیِ مدئا فقط داستانِ یک انتقام نیست، بلکه روایتِ لحظهای است که فرهنگ، برای حفظِ مرزهای خود، انسانی را که دیگر در هیچ قالبی جای نمیگیرد، به هیولا تبدیل میکند.

مقاله با نقد و بررسی کتاب «ملیگرایی و پس از آن» اثر ادوارد هالت کار، استدلال میکند که ملیگرایی نه یک احساس طبیعی و ازلی، بلکه پدیدهای تاریخی، متغیر و وابسته به مناسبات قدرت است که کارکرد دوگانهای دارد؛ این ایده در بستر تاریخ هم میتواند نیرویی رهاییبخش در برابر امپراتوریها باشد و هم به ابزاری برای انسداد، خشونت و بحران تبدیل شود. نویسنده با تأکید بر دگرگونی مفهومی ملیگرایی و ناتوانی آن در حل مسائل فراملی مانند جنگ، اقتصاد جهانی، مهاجرت و تغییرات اقلیمی، بر ضرورت گذار از منطق کلاسیک دولت-ملت و حرکت به سوی همکاریهای فراملی و عدالت اجتماعی مبتنی بر برابری افراد تأکید میکند.

در رمان «طوبا و معنای شب» شهرنوش پارسیپور، شخصیت طوبا تجلی بارز نظریهی کهنالگوهای یونگ است؛ زنی که «روان مردانه» (آنیموس) در او هم به صورت گرایشهای عرفانی-مذهبی مثبت ظاهر میشود و هم به شکل واپسگرایی، توهمات شبهعرفانی و جدایی از واقعیت اجتماعی. از «گداعلیشاه» به عنوان مرشد ناکامل تا «شاهزاده گیل» و «لیلا» به مثابه سایههای ناخودآگاه، این اثر دعوتی است به کاوش در عمق ذهنیت سنتی و تضادهای درونی زن ایرانی در بستر تحولات تاریخی معاصر.

در عرفان ایرانی، زن مانع سلوک است و باید از او دوری جست؛ در عرفان چینی، عشق زن و مرد پلی است به سوی دائو. اما شهرنوش پارسیپور در رمان «زنان بدون مردان» از هر دو فراتر میرود و تصویری تازه از کمال انسانی ارائه میدهد؛ تصویری که در آن بکارت نه انکار تن، بلکه نماد نقش مادینهگی در فرایند «شدن» است. بهروز شیدا سرنوشت تمثیلی پنج زن رمان را بررسی میکند: از مهدخت درختشده تا زرینکلاه تنفروش که با عشق یک باغبان، عروج میآفریند. او نشان میدهد چگونه پارسیپور با رد ریاضتکشی ایرانی و پذیرش منفعلانه چینی، راه سوم را میگشاید: تلفیق طلب، عشق انسانی و شورش بر باورهای رنجآور. میشنوید با صدای گرم و اجرای دلنشین نویسنده:

دهها روشنفکر و هنرمند تبعیدی مینویسند محسن حسام، نویسندهٔ گیلانی و روشنفکری متعهد بود که از نوجوانی تا پایان عمر در ایران و تبعید، همواره با آثار ادبی و کنشهای سیاسیاش در دفاع از آزادی، عدالت اجتماعی و مخالفت با استبداد (شاه و خمینی) کوشید؛ او در رویدادهای کلیدی چون انقلاب ۱۳۵۷، تحصن کانون پرورش فکری و دفاع از استقلال کانون نویسندگان نقش داشت و پس از مهاجرت به فرانسه، با وجود سختیهای معیشتی، به نوشتن رمانهایی چون «تبعیدیها» و «کوچه شامپیونه» و حمایت از جنبشهای اجتماعی ایران ادامه داد، تا آنکه در خاموشی و انزوا درگذشت؛ اما فراتر از این مبارزات، او انسانی نجیب، مهربان و بیحاشیه بود که یادش چون باران بهاری، برای دوستان و همراهانش گرامی باقی میماند.

نشر آسمانا رمان «تونل» نوشته سعید کارآفرین را منتشر کرد. این اثر سومین کتاب داستانی نویسنده است که در آن با زبانی آمیخته از تعلیق، طنز تلخ و عناصر جادویی، به موضوعاتی همچون حافظه، گناه، عشق و مرز میان زندگی و مرگ پرداخته شده است.

راوی در میان لگنهای آب و وایتکس، به دنبال هویت گمشدهاش در لابهلای صفحات پارهشده کتابهایش میگردد. داستانی از خشونت پنهان، همذاتپنداری با یک شخصیت خیالی، و تصمیمی سرنوشتساز برای بیرون کشیدن خود از زیر خاکسترهای یک زندگی مشترک.

«در خود نشستن» با ترسیم سفر زنی به نام «پروانه» که میان دو جهانِ ازهمگسسته سرگردان است، چهرهای تراژیک از «تبعید» یک زن را به تصویر میکشد؛ تبعیدی که نه فقط در جابهجایی جغرافیایی، که در لایههای سیاسی، جنسی و عاطفی شخصیت او ریشه دوانده است. اکنون، با اجرای سارا بریار و بر اساس متنی از حسین نوشآذر، در برنامه «آوا و نوا» به کندوکاو این سرگشتگی وجودی میپردازیم؛ پروانه، میان ایرانِ سرکوبگر و آمریکای بیتعلق، نه قهرمان است و نه قربانی صرف، بلکه بازماندهای از مدرنیتهای شکستخورده که تنهایی را به حصرِ شرم ترجیح میدهد.

دولتآبادی بر این نکته تأکید دارد که ادبیات تبعید صرفاً محدود به چهرههای مشهور و آثار پرسروصدا نیست، بلکه از روایتهای کوچک، شخصی و گاه ناپیوسته شکل میگیرد. در این نگاه، آثار حسام بخشی از لایههای پنهانتر و ضروری این ادبیات محسوب میشود که بدون آنها تصویر کامل نخواهد بود. او نوشتههای حسام را نه صرفاً داستان، که بخشی از حافظه پراکنده مهاجرت و تبعید ایرانیان میداند.

داستان «در خود نشستن» را میتوان نمونهای فشرده و تمامعیار از جهانِ داستانیِ شهرنوش پارسیپور دانست؛ زیرا تقریباً تمامیِ مضامینِ بنیادینِ آثار او، از سرکوبِ سیاسی و جنسیِ زنان، شکافِ میانِ بدن و میل، نقدِ گفتمانِ ایدئولوژیکِ چپ و مذهبی، تجربهی تنهاییِ مهاجرت، و حسرتِ عشقی که نه در شرق میگنجد و نه در غرب در این روایتِ واحد گرد آمدهاند.

شهرنوش پارسیپور در کتاب «خاطرات زندان» با نگاهی دور و در عین حال صمیمی، از دل یکی از خشنترین تجربههای تاریخ معاصر ایران، تصویری بهیادماندنی از انسانهای گرفتار در بند میآفریند. او که خود چهار بار به جرم «نویسنده بودن» زندانی شده، بار سنگین اجساد اعدامشدگان و روح زخمی زندانیان را بر دوش میکشد و با صمیمیت و بیپرواییای شگفتانگیز، هم مشاهدات تلخ را ثبت میکند و هم از طنز تلخ موقعیتهای انسانی در میان جهنم نمیگذرد. «خاطرات زندان» نه فقط سند تاریخی، که اعتراف یک نویسنده به رسالت قلم و مقاومت از طریق روایت است.

شهرنوش پارسیپور، نویسنده و مترجم نامدار ایرانی که با خلق آثاری چندلایه، روایتهای مسلط از تاریخ معاصر را به چالش کشید و صدای زنانی را به گوش رساند که در لابهلای تحولات اجتماعی و سیاسی گم شده بودند، در سن ۸۰ سالگی بر اثر سکته قلبی در آمریکا درگذشت. او که از ۱۶ سالگی نوشتن را آغاز کرد و طی نیم قرن فعالیت ادبی، با عبور از مرزهای مرسوم داستاننویسی و تلفیق عرفان، اسطوره و رئالیسم جادویی، به یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات داستانی ایران تبدیل شد، در طول زندگی حرفهای خود دو بار تجربه زندان را پشت سر گذاشت و سرانجام در اواخر دهه ۱۳۷۰ ناگزیر به ترک وطن شد؛ میراثی غنی از رمان، داستان کوتاه و ترجمههای فلسفی-عرفانی از او به جای مانده که همچنان به عنوان یکی از مهمترین گفتمانهای ادبیات زنان و نقد ساختارهای پدرسالارانه در ایران مطرح است.

تصویری از نسلی که میان «آگاهی» و «فراموشیِ اجباری» دستوپا میزند؛ نسلی که میداند «زندگی عادی» دیگر ممکن نیست، اما هنوز به دنبال «کمتر از امید» میگردد تا بتواند نفس بکشد.» در این میان بزرگترین فاجعه، خودِ فاجعه نیست؛ «عادت کردن به آن» است. در روزگاری که جنگ تمام شده اما «دود بمب با ابر در آسمان اُنس گرفته»، «تعجب نکردن» خودش نوعی مرگ است.

م. روانشید، شاعر و روزنامهنگار، در تازهترین یادداشت خود پرسشی بنیادین را پیش کشیده که این روزها ذهن بسیاری از اهالیِ قلم را مشغول کرده است: آیا هوش مصنوعی میتواند جای یک انسانِ صاحبدرد و اندیشه را بگیرد؟ او با تکیه بر «نداشتهها» و «نادانیهای» خود، پاسخی قاطع به این پرسش داده است.

این شعر، روایتی شاعرانه و عمیق از سرکوب و مقاومت است که با تصویر پرستو احمدی و آن حکم سنگین شلاق، پیوندی نمادین و تأثیرگذار با واقعیت بیرونی پیدا میکند. «کنسرت کاروانسرا» و «دستانی در تاریکی»، فضایی از هنر، شور و شیدایی را در برابر زور و خشونت ترسیم میکنند.

در اتاقی نمور، زیر نورِ سفیدی که درد میآورد، سه جوانِ بسته شده با نوارچسب، با چشمانی باز به دیواری تازه رنگشده خیره شدهاند. بوی رنگ تند است و بوی ترس تندتر. مردی با شیشهی نوشابه در دست، پشت سرشان ایستاده. او نه بازجو ست، نه جلاد؛ تنها کسی است که میداند این شب، پایانی دارد-اما برای چه کسی؟

رمان «دستم نمیلرزد» با خطاب مداوم «تو» به مادر، نهتنها واپسین ماههای زندگی او را از زبان دختر روایت میکند، بلکه «وضعیت بینابینی» را به اصل ساختاری و زیباییشناختی خود بدل میسازد. این رمان در همه سطوح — از هویت راوی (میان دو فرهنگ، دو زبان، دو نقش) تا فرم روایت (میان گفتوگو و تکگویی، حضور و غیاب) و جریان سیال ذهن — در مرزها سکنی دارد. بیماری مادر نقطهی تلاقی همهی این تنشهاست و رمان با تبدیل رابطهی مادر-دختر به مکان اصلی روایت، به زیباییشناسی Conditions بینابینی دست مییابد؛ جایی که فرم و محتوا در هم تنیدهاند و سکوت مادر، سخن گفتن دختر را ضروریتر و عمیقتر میکند.

راوی در میان انبوهی از خشونت، فقدان، و سرکوبهای فردی و جمعی از مرگ پدر تا کشتارهای خیابانی و جنگهای بیپایان کوشش میکند با روایت و زبان، حفرههای ناپیدای وجود را پر کند؛ اما در این مسیر، خودِ زبان هم میشکند، به اتلمتلهای کودکانه فرو میکاهد و راوی را میان وظیفهی شهادتدادن و درماندگی در برابر هیولای تاریخ، تنها میگذارد.

سخن آخر را اول بخوانیم: مجموعه قصهی کوچه شامپیونه را میتوان در یک مرثیه خواند: خانهام را اشغال کردند. میتوان در یک بشارت خواند: پنجرهای هست. که در قاب پنجره خانه است.